تبليغاتX
حکایات

حکایات

اگر پند خردمندان به جان و دل نیاموزی _ جهان با تلخی آموزد ترا آن پند یک روزی

كتابخانه ي دل

 

بهترين كتابها در كتابخانه ي دل است

كه صاحب آن خداست

و تنها بها و هزينه ي خواندنش

عشق و ايمان و صبر است.

گرد و غبار اوراقش را بگیر

و آنرا دوباره بخوان.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیتا سالک "دستار "  | 

سخنی با شما

 

به نام خداوند خالق هستی بخش


ضمن تشکر از دوستان نازنین که با حضورشون با ما همکلام می شوند و نظرات صمیمیشون رو برامون می نویسند.
از نویدآرامش و گوهر وجود که تجربیات خوبشون رو با ما قسمت کردند ممنونم.
نگرش مثبت این عزیزان خیلی مهم و با ارزش هست وقابل تمجید می باشد.
در پاسخ به نظرات دوستان خوبم نازنین و یاکوزا و منصور، ضمن تشکر از این خوبان برای روشنتر شدن مطلب اشاراتی خواهم داشت.
در یک جامعه، فرد فرد انسانها حضور دارند و مختص به گروه خاصی نیست اما یک جامعه گروه های مختلفی و در بر می گیره پس لازم به یادآوری است که هیچ کس تنها نیست. چون فرد با قابلیتها و خصوصیاتی که داراست خواه ناخواه با شباهت هایی که دارد یک عضو از یک گروه محسوب می شود.
حتی در دنیای مجازی هم با نامگذاریهایی که صورت گرفته شناسایی گروه های مختلف با طرز تفکر و اندیشه هایی که دارند، قابل رویت است.
ما هیچ کدام تنها نیستیم.
حرفهای من یک شعار نیست. حقیقتی است که به آن رسیده ام.
رسالتی که دارم مرا بر آن داشته تا با عشق و آگاهی نوری باشم در تاریکی.
در همین دنیای مجازی دوستانی دارم که بسیار با ارزش هستند. همه ی ما ارزشمندیم. می دانی چرا؟
چون جملگی مخلوقات خالقی یکتا و یگانه ایم.
هدف از خلقت ما چه بود؟
هدف از خلقت و خواست خداوند مهربان این بوده و هست که ما به این ارزشمندی و یگانگی با ذات خداوندی واقف شویم.
و ما هرگز به این آگاهی نخواهیم رسید مگر این که به یاد آوریم که این دانش را داریم و آگاه هستیم.
هیچ چیزی در این دنیا اتفاقی و بصورت یک تصادف صورت نگرفته است حتی مسایلی که در اطراف ما بوقوع می پیوندد و انگیزه هایی که باعث شده ما به عنوان مثال در این مکان به گفتگو بنشینیم.
بی تفاوت از کنار هم عبور نکنیم ما معتقدیم که هیچ برگی از درخت فرو نمی افتد بدون اذن خدا.
......................................
با یک گل بهار نمیشه... اما بهار با یک گل آغاز میشه.
حرف من این هست، در خانواده ی کوچکت، در تنهایی خلوتت تو آن گل آغازین باش که مژده ی بهار را می آورد.
بهار سبز و زیبا، با نسیم مطلوب و خنکش، با چهچه خوش آهنگ مرغان غزلخوانش و آب صاف و روان جاری بر کوهسارانش.
از خواب زمستانی بیدار شویم از خواب غفلت و تنها با عشق، فقط عشق وجود یخ زده مان را که در خاموشی و جدایی از یکدیگر در اعماق دره ی سیاه ذهنیات منفی و دروغین سقوط کرده است، بشکنیم و از من بودن ها و تنها بودن ها به ما و یکی بودن برسیم.
عزیزانم، من بودن، تنها بودن، به منزله ی خالی بودن و نبودن است. مثل صفر.
شما میلیونها صفر رو کنار هم بگذار، هیچ معنایی نمی دهد.
پس اون صفر نباش. چون نیستی.
خودت باش. خود واقعیت باش.
تو یک باش. آن موقع میلیونها صفر در مقابلت معنا می گیرد.....10000000
صفر بعدی من باشم که یک می شوم، در کنار یک تو می شویم 11000000 چون خوبی ها و نیکی ها تصاعدی بالا می روند.
همان گونه که منفی ها به سرعت انتقال می یابند. مثبت ها با سرعت و گسترش بسیار بیشتری انتقال پیدا می کنند.

بیاد بیاور که، هستی و برای چه، هستی.
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود به کجا میروم آخر ......
از خداییم به سوی خدا می رویم
دریاب آمدنت بهر چه بود.

احترام به قانون جامعه وظیفه ی انسانی هر فرد است.
ما موظفیم به قانون جامعه احترام بگذاریم.
آزادی عدم احترام به قانون نیست.
جنگ و خونریزی نشانه ی قدرت و مردانگی و آزادگی نیست.
عزیزان، خوب بودن آسان است بیاییم تمرین کنیم.
زیرا مادامیکه بگوییم سخت است، سختر خواهد شد.

دانا آن کسی است که قبل از انجام کاری از عاقبت و نتیجه ی کار مطلع است و خداوند دانای بی مثال، نتیجه ی پایان خلقت را می داند.
ما همگی به این آگاهی خواهیم رسید. در نهایت همگی به مقصود خواهیم رسید. برخی زودتر برخی دیرتر. در این جا فقط سرعت نقش دارد.
یک ظرف ذرت رو در نظر بگیرید.
هنگامی که به اون گرما می دهیم صدای ذرت ها در میاد. پاپکورن ها رو که آماده شده اند در ظرف دیگری می ریزیم. هنوز مقداری ذرت نپخته در ته ظرف باقی است به زمان بیشتری نیاز دارند تا اونها هم آماده بشوند.
در این جا فقط مسأله سرعت و زمان است.

عزیزان، زندگی هیچ معنایی نداره، به جز معنایی که ما به اون می دهیم.

بستگی به دید و نگاه و نگرش ما داره، که اون رو چگونه می بینیم.

با خلاقیت و سازندگی، زندگی را تحت کنترل خودمون دربیاریم.

نه این که زندگی ما را در اختیار و کنترل خود قرار بدهد.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیتا سالک "دستار "  | 

امروز آغاز کن

 

بر آنچه می بایست انجام  پذیرد همت گمار،

و بکوش آن گونه باشی

که به گمانت جامعه می باید باشد.

 آیا به آزادی بیان معتقدی؟

پس آزادانه سخن گو.

آیا حقیقت را دوست داری؟

پس حقیقت را بازگو.

آیا به جامعه ی آزاد معتقدی؟

پس مطابق با آزادی عمل کن.

آیا به جامعه ای انسانی و معقول باور داری؟

پس معقول و انسانی رفتار کن.

 

                         (آدام میک نیک)  

 

دوستان خوبم سلام

فقط با تغییر ماست که شرایط و اوضاع پیرامون ما تغییر می کند.

برای این تغییر و بهتر شدن اوضاع از خودمون باید شروع کنیم.                                          

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیتا سالک "دستار "  | 

جنسیت (سکس)

سلام

میخام ازت نظر خواهی کنم(مشورت)
چون رشته تو هم روانشناسیه،

مازلو سکس را به عنوان زیر بنایی ترین نیاز و پایدار ترین نیاز معرفی میکنه.

فروید خواستار آزادی سکس میشه.

امروز این نظرات در دانشگاههای سراسر دنیا و از جمله ایران تدریس میشه،

اولا دیگاه تو چیه؟

ثانیا"
...

 

دوستان سلام

سوالات در قسمت بالای این پست

از طرف دوست خوبمون منصور مطرح شده.

روانشناسی رشته ی تحصیلی من نیست.

من به این رشته علاقه مند هستم

چون به خودشناسی و خداشناسی علاقه مندم. آنچه 

را می دانم از پاسخ دادن به دوست خوبم دریغ نمی کنم.

شما دوستان خوب نیز در این گفتگو با ما باشید

و دانسته ها و تجاربتون رو با ما قسمت کنید.

ممنون

دیدگاه من در مورد جنسیت (سکس):

به اعتقاد من یکی از طبیعی ترین 

خواسته های موجودات می باشد.

 

رابطه ی جنسی مشروع مجاز است.

اگر خداوند مایل نبود تو کارهای معینی انجام بدهی

لوازم آن را در اختیار تو قرار نمی داد.

آیا پدر یا مادر اسباب بازیهایی را که خوب نیست

برای بازی به  بچه هایش می دهد.

البته تو می توانی رابطه ی مشروع داشته باشی ولی

مراقب باش که از آن جز در راه عشق، آن هم عشقی

که در آن هر دو طرف سهیم و برخوردار هستند،

استفاده نکنی، و آن را برای ارضا نفس، سلطه جویی،

قدرت نمایی، یا مقاصد پنهانی دیگر به کار نبری.

همه ی چیزهای لذت بخش غیر اخلاقی،نا مشروع

نیستند. (مثل شنیدن موسیقی و یا رقص و ...)

برای عده ای لذت بخش به معنی ارضا نفسانیات است.

برای عده ای لذت بخش مفهومی کاملا جدا دارد.

همه چیز به خود تو و سطح فکر و برداشت تو

از مسایل بر می گردد.

جنسیت یعنی به شادی و انبساط روح رسیدن

و برای بسیاری، جنسیت همه چیز است جز اینها.

جنسیت ضمنا امری پاک و مقدس است.

و پاکی و تقدس با لذت و شادی، آن طور که عده ای

تصور می کنند، عدم تجانسی ندارد.

زندگی باید شادی آفرین و سرور بخش باشد.

در حالی که امروزه به صورت تجربه ی ترس، اضطراب،

چشم هم چشمی و خشم و تراژدی درآمده است.

در مورد جنسیت هم این مطلب صادق است.

تو به جای آن که از زندگی لذت ببری

خود را تحت فشار قرار داده ای.

به جای آن که با سرافرازی به زندگی نگاه کنی

از آن شرم داری.

به جای آن که آن را بالاترین و گرانبهاترین موهبت

تلقی کنی، آن را پلید و شیطانی می شماری.

قبل از این که بخواهی به این حرفها اعتراض کنی

به نگرشی که مردم نسبت به زندگی دارند، نگاه کن.

چهار پنجم مردم دنیا زندگی را

صحنه ی آزمایشی سخت و جان فرسا،

مدرسه ای با درسهای خشن که باید فرا گرفته شود،

و بطور کلی تحمل تجربه ای که، باید

انتظار شادی واقعی را پس از مرگ داشت، می پندارند.

جاذبه و کششی که افراد نسبت به یکدیگر دارند

و میلی که آنها را به سمت یکدیگر می کشد،

تا یکی شوند، قوه ی محرکه ی اصلی همه ی

پدیده هایی است که از حیات برخوردارند.

این قوه در درون همه ی پدیده ها وجود دارد،

قوه ای است ذاتی و غریزی.

از ابتدای خلقت چیزی که بشر همواره در جستجوی آن

بوده،این است که دوست  بدارد و دوست داشته شود.

متاسفانه و از ابتدای خلقت همه ی کوشش بشر

در این راستا بود که این ممکن را غیر ممکن سازد.

جنسیت یکی از راههای خارق العاده ی بیان عشق

و محبت است.

عشق به دیگری، عشق به خود و عشق به زندگی.

پس نباید از داشتن این حس خجول و شرمنده باشی.

این را بدان که خداوند چیزی به تو عطا نکرده است

که از داشتن آن شرمسار باشی،

که حداقل آن، جسم تو و نیازهای آن است.

دستگاه ارتباط جمعی از نشان دادن

خشونت عریان ابایی ندارد ولی

از نشان دادن عشق عریان خودداری می کند.

این را بدان که هیچ گونه پاکی و تقدسی

از طریق نفی و انکار بدست نمی آید.

با این وجود تمایلات و آرزوها،

با ظاهر شدن واقعیتهای برتر، تغییر می کنند.

لذا غیر معمول نیست چنانچه افرادی تمایل کمی

به این امر داشته باشند، یا کوچکترین تمایلی

نداشته باشند.

برای عده ای تعالی روح، بالاترین و بهترین

و لذت بخش ترین چیز است.

بنابراین تو نیازی به دانستن دلیل مسایل نداری

فقط سعی کن علت و سبب تجربه ات باشی.

یادت باشد، تجربه، تو را با خودالهی ات آشنا می کند،

و به درک آن نایل می سازد.

از این درک و آشنایی، خلقت پدید می آید و خلقت،

تجربه به ارمغان می آورد.

این مطالب رو از کتاب گفتگو با خدا براتون نوشتم

و سوال بعدی:

ثانیا"
اگه سکس خوبه،اگه موسیقی خوبه،اگه علم خوبه،اگه رقص خوبه،اگه و و و ...خوبه چرا در ایران این چیزا آزاد نیست؟

پاسخ این سوال که کاملا مشخص هست دوست من.

زیرا در ایران قانون گزارانی را که ملت انتخاب کرده اند،

این قبیل چیزها را در قانون ایران

ممنون اعلام کرده اند.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیتا سالک "دستار "  | 

گفتگویی با لقمان حکیم

 

با تنی چند از دوستان محفل کرده بودیم که لقمان حکیم نیز بدانجا دخول کرد.

مردی بود با متانت، گزیده گوی و شیرین سخن.

که از چندی پیش شهر پر شده بود  از نقل سخنان حکیمانه اش

و نیز منش عادلانه اش.

مدت مدیدی نبود که نقل لقمان حکیم، مجلس به مجلس بر سر زبانها افتاده بود.

همین که وارد مجلس شد همگان  را که به احترام او از جای برخاسته بودند را


 با دیدگانی تحسین کننده نظاره گر خویش یافت.

لبخند بر لب  به صدر مجلس رفت

و میان تنی چند از دوستان، شاگردان  و مریدان جای گرفت.

 

اندکی بیش نگذشته بود که لقمان بنای مباحثه و گفتگو  را با اطرافیان گذاشت.

تنم با دوستان بود و لیک جان با استاد که شاگردی پرسید:

ای حکیم، میان مرد و زن، کوچک و بزرگ نقل ادب و متانت شماست.

شما را در رفتار نیکو برای کودکانمام مثال می زنیم.

ما را راز بازگویید، از که آموختید این ادب را، چون است راه کار،

تا ما نیز پند گیریم و خود اصلاح کنیم؟

 

حکیم پس از اندکی تامل پاسخ داد:

هر آنچه از ادب دارم را مدیون بی ادبانم.

یکی از اطرافیان ناباورانه پرسید:

آخر چگونه ؟

حکیم لبخندی بر گوشه ی لب نشاند و پاسخ داد:

هر آنچه بی ادبان کردند، من نکردم.

پاسخ استاد تحسین همگان را بر انگیخت.

تعدادی با چهره های متعجب همدیگر را می نگریستند

و می گفتند احسنت....فتبارک الله

دیگری لب به سخن گشود و این چنین گفت:

براستی که استاد نظری بلند دارند و راه حلی که می نمایند

در عین سادگی مملو از زکاوت است.

سر به زیر انداخته بودم و به سخن استاد می اندیشیدم

غرق در تفکر بودم که نا گه در حالیکه دست راست را در هوا

می چرخاندم با خود گفتم:

 این که یک دور باطل است، نمی شود این راه حل را بکار بست.

سکوت گوشخراشی مرا به خود آورد.

چشم که به اطراف چرخاندم همگان را با چشمانی  متعجب

نظاره گر خویش یافتم.

خواستم بدانم که چه خطایی از من سر زده،

که یکی از مریدان مرا مورد خطاب قرار داد و پرسید: چه گفتی؟

 این جا بود که دریافتم چه پیش آمده،

فکر خود را با صدایی بسیار بلند اعلام کرده بودم.

پیش از آنکه پاسخی به آن مرید دهم، لقمان مرا نگریست

و گفت: نزدیکتر بیا جوان.

لرزان مقابل دیدگان همه از جای برخاستم

و بر جایی میان مریدان که برایم گشوده بودند جلوس کردم.

 حکیم متفکرانه در من نگریست و پرسید:

چرا گفتی که دور باطل است؟

افکار خود را به هم آوردم و گفتم:

در مورد سخن شما که فرمودید ادب را از بی ادبان آموخته اید

اندکی اندیشیدم، در نظرم یک دور باطل آمد.

استاد سر را اندکی به بالا برد و متفکرانه پرسید چطور؟

منظورت را روشنتر بیان کن.

پرسیدم ای حکیم بزرگ بی ادب از نظر شما چه کسی است؟

پاسخ داد: هر آنکه ادب را نداند.

گفتم:

تشخیص آن که چه کسی مودب است

و چه کسی نیست با کیست؟

گفت: رفتار هر شخص بهترین معیار است.

گفتمش: آری صحیح می فرمایید،

لیک اگر شما تشخیص دهید که چه کسی با ادب است

 نشانگر آنست که خود ادب را می شناسید و از پیش بدان

اندیشیده اید و اگر ادب را بشناسید ، به ارزش آن پی برده اید،

زیرا شناخت چیزی حاصل نمی شود مگر با پی بردن به ارزش آن

 چیز و وقتی شما ارزش ادب را بدانید دیگر نیازی به انجام خلاف

 آنچه بی ادب می کند ندارید و خود صاحب ادب هستید.

لقمان گفت: مغالطه می کنی.

پاسخ دادم ای بزرگوار مغالطه چرا؟

کسی که خواهان ادب است، تربیت و تادیب را می شناسد

و به ارزش آن پی برده است

زیرا اگر نمی شناخت دیگر بی ادب می بود و بی ادب هم خبر از

بی ادب بودن خویش ندارد که اگر می داشت  و به ارزش متانت رفتار

 پی می برد، مسلما" ادب را بر بی ادبی  ترجیح می داد.

از اینرو سخن شما در نظرم یک دور باطل آمد

که هیچ با منطق سازگار نیست.

حکیم را دیدم دست را بر سر نهاده با چشمانی بسته سخت

در فکر فرو رفته بود.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ممنون از نظرات خوب دوستان عزیز

داستان شیوائی بود

 
حکمت های بیشماری دردرونش نهفته است


خیلی چیز ها آموختم و برایم تازگی خاصی داشت

 

علی روحی

 

راستش اون مرد که از لقمان خرده گرفت مخالفم، زیرا بالاخره هر چه بی ادبان کردن را انجام ندادن و بر عکسش را انجام دادن یک راه حل خوبیه برای اجام دادن ادب و عمل نیک ولی اون مرد هم حرف بدی نزد و قابل تامل بود ، کسی هم که با ادب است ادب را شناخته و نیازی نمی بینه که بی ادب باشه . اما به نظر من اگر کسی بی ادبی را دید بیشتر و محکم تر در راه ادب و معرفت پای می گذارد زیرا تاثیر عمل بی ادبی و بی معرفتی را قبلا می داند .

 

نوید آرامش

 

آفرین به این جوان با آن استدلال منحصر به فردش

که ستودنی است.

 

علی

 

سلام.جوابتون به لقمان منطقی بود وعارفانه.

اما شناخت درجات دارد و خوبی وبدی نیز نسبی است.

پس برای شناخت خوبی ها وبدیها

 و بی ادبی های نسبی(در هر زمان ومکان ودر هر موقعیت روانی)

 نیاز به تجربه است.

والبته خوب میدانید که عاقل آن است که

از تجربه ی دیگران نیز(مثبت یا منفی) پند وعبرت گیرد.

 و البته آنچه در جواب لقمان گفته اید،

در مورد انسانی که عیارش را پیدا کرده،

از لحاظ فردی صحت دارد. موفق باشید.

 

توحید

 

 


+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیتا سالک "دستار "  | 

جملات زیبای دوستان در مورد خوشبختی

 

 

 

خوشبختم .

 
و چونکه قدرتش را دارم

پس گفتار و افکارم را تغییر می دهم .

 نوید آرامش

 

 

 به پیروزی فکر ایمان دارم ,

آن هم به راسخ ترین شیوه ی آدمی.

علی

 

معیار واقعی بودن تصمیم,

آن است که دست به عمل بزنید.

گوهروجود

 

شرط خوشبختی آرامش درون است

که غالب انسان ها در بیرون به دنبال ارامش می گردند

و هرگز به آن نمی رسند ....

با سکوت درون واقعیت را کشف می کنیم

و با هیاهوی درون توهم و خیال را کسب...

 ناظمی

                                               

                                                 سپاس از همگی

 

حکیمی گفته است

برای احساس خوشبختی

به هیج واقعه بیرونی نیاز نیست

خوشبختی کیفیتی از ذهن است

که اندیشه از زمان لذت میبرد

هرگز کسی به موفقیت نرسیده است

مگر اینکه درگوشه ای از وجود خود

به چیزی برتراز شرایط زمانه ایمان داشته است

 

 

..... باید دردرون خویش به دنبال چیزی گشت

که فراتر از زمان و مکان است وآن تمامیت ماست ....

 ناظمی

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیتا سالک "دستار "  | 

آیا احساس خوشبختی می کنی؟

 

برای تو مژده ای دارم، بدان که خوشبخت هستی.

حال با دانستن این حقیقت، خوشبختی را تجربه کن.

کسانی که گمان می کنند خوشبخت نیستند

و هنوز با خوشبختی فاصله دارند،

هم چنان این فاصله را تجربه خواهند نمود.

این گروه خوشبخت نیستند،

زیرا می گویند خوشبخت نیستند.

تو همانی هستی که می گویی هستی.

تو همانی هستی که فکر می کنی هستی.

افکار و گفتارت را تغییر بده،

زندگی را آنگونه که می خواهی زندگی کن.

تو این قدرت را داری.

                                                                     دستار

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیتا سالک "دستار "  | 

آیا خودت را دوست داری؟

 

تا خودت رو دوست نداشته باشی، محاله بتونی کسی یا چیزی

 دیگر رو دوست داشته باشی.

پس خودت را دوست داشته باش،

چون بهترینی و شایسته ی دوست داشتنی.

                                                                              دستار

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیتا سالک "دستار "  | 

هدف رفتن است نه رسيدن به جايي

 

هر بار که می روی، رسیده ای!

سنگ پشت (لاك پشت)

پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی. می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت.

آهسته آهسته می خزید، دشوار و کند؛ و دورها همیشه دور بود.

سنگ پشت تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید.

پرنده ای در آسمان پر زد، سبک؛ و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت:

"این عدل نیست، این عدل نیست، کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی.
من هیچ گاه نمی رسم، هیچ گاه. و در لاک سنگی خود خزید، به نیت ناامیدی."

خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد . زمین را نشانش داد. کره ای کوچک بود.

و گفت: "نگاه کن، ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس نمی رسد.

چون رسیدنی در کار نیست.فقط رفتن است، حتی اگر اندکی.
و هر بار که می روی ، رسیده ای.

و باور کن آنچه بر دوش توست، تنها لاکی سنگی نیست،
تو پاره ای از هستی را بر دوش می کشی؛

پاره ای از مرا."

خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت.

دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راهها چندان دور.



سنگ پشت به راه افتاد و گفت:

" رفتن، حتی اگر اندکی؛"

و پاره ای از "او" را با عشق بر دوش کشید.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیتا سالک "دستار " 

ازدواج


همیشه تکرار کردیم که شناخت مهم ترین اصل می باشد.

 شناخت صحیح و صادقانه.

این که با خودمون روراست باشیم.


مورد ازدواج بازی شطرنج نیست

که در اون از توانایی عقل استفاده کنیم برای برنده شدن.

بلکه فرصتی است گرانبار، برای همراه و همسر شدن.

و این یکی شدن زمانی بوقوع می پیوندد،

که دو نفر از لحاظ روحی به هم نزدیک می شوند

و در اینجا این احساس است که زبان روح می باشد

نه عقل،و مسلما" نزدیکی دو فرد از لحاظ روحی

منجر به نزدیکی فیزیکی می شود.

در جوامع مذهبی این چنین ارتباط فیزیکی

می بایست بعد از ازدواج صورت بگیرد.

از اینرو در اکثر موارد در خانواده های مذهبی،

ازدواج در سنین پایین تر انجام می شود.

اما برای آن گروه که چنین ممنوعیت هایی وجود

ندارد، زمان بیشتری فراهم می شود برای شناخت.

و حتی ممکن است چندین سال این ارتباط قبل از

ازدواج بطول انجامد و سن این افراد هم بالاتر می رود

و بر اساس تجاربی که در این مدت بدست آوردند

اونها می تونند تصمیم به ازدواج بگیرند.

ولی این شناخت در زمان دراز مدت که حاصل آن ازدواج

می باشد هیچ تضمینی ندارد برای دوام این ازدواج.

نه در این مورد و نه در ازدواجهایی که

در خانواده های مذهبی صورت می گیرد.

 

چون انسان موجودی است که دایما" در حال تغییر است.

افکار و خواسته ها و انتخابهایش متغییر است.

بسیار نعمت با ارزشی است که دو نفر

در طولانی مدت همراه و همسر باشند در زندگی.

 اما در زندگی بر خلافی که بسیاری تصورش را

دارند، دوام زندگی زناشویی آنچنان مهم نیست،

آنچه اصل است این است

که هر فردی خود واقعی اش باشد.

دوام زندگی زناشویی آن هنگام شایسته و

پسندیده است که عشق و محبت، احترام و صداقت،

 یکی بودن، در مرد و زن وجود داشته باشد.

و الا نمایشی ملال آور و رنجش آور بیش نیست.

بحث در این مورد مفصل است،

بطور خیلی کلی اشاراتی داشتم و نکته ی بسیار مهمی

که وجود داره این هست که ازدواج در سنین پایین

یا بالا چالش ها و تجارب خاص خودش را دارد

اما مهم ترین نکته این هست که جوانان ما دقت داشته

باشند که ازدواج بهانه ای برای این نباشد که گمان کنند

شایستگی آن را دارند که زود صاحب فرزند شوند.

هنگامی تصمیم به این مهم داشته باشند که،

خود بزرگ شده باشند.

                                         دستار
 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیتا سالک "دستار "  | 

شهرخدا



پرسيدم چگونه است که اين چنين  شهرزيبايی را ساخته ايد.

اوبرگشت و گفت : مانساختيم خدا ساخته است

گفتم : چگونه ؟ گفت : اهالی شهرما يک چيز را حتما انجام می دهند و آن اطاعت از فرامين خدا و درخواست از او برای داشتن زندگی راحت ، برای همه ی شهروندان است و خدا به ما کمک می کند که مثل يک خانواده ی بزرگ درکنارهم باشيم ، خدا به ما بزرگترين نعمت ها که همدلی است آموخته ، مگر نه اين است که خدا با جماعت است .

شهرمهربانی ها

هرچه گشتم مظاهری از فقر را درشهر نديدم

پرسيدم : چگونه ممکن است شهری بدون فقير باشد ؟

گفت : اغنيا در اين شهر خودرا صاحبان شهر می دانند و شهروندان را فرزندان خويش ، آن ها بخوبی می دانند اگر فرزندی دررنج باشد همه ی شهر دررنج خواهند بود ، برای همين دراين شهر اغنيا به فکر ارتقا ی سطح سواد ، درآمد ودرنهايت زندگی همه شهروندان برآمدند و شهرما به خانواده بزرگی تبديل شده است که همه احساس همدلی و مهربانی می کنند .
+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیتا سالک "دستار " 

شهر و شهروند

 

يک پژوهشگر علوم اجتماعی وارد شهری شد واز مردم آن شهر درخصوص مشاغل مختلف سوالاتی کرد . با کمال تعجب ديد شهروندان برای تصدی مشاغل عمومی آموزشی نمی بينند ، او از رانندگان تاکسی پرسيد : چطورشد راننده تاکسی شد ؟

آنها اکثرا جواب دادند : همين طوری ، وقتی از آنان سوال می شد چند ساعت آموزش ديده ای ؟

آنان جواب می دادند : ما آموزش نمی بينيم ، مشاغل ديگری هم همين طوری اداره می شدند . او از مدير فروشگاه بزرگی پرسيد : شما چطور شد اين شغل را انتخاب کرديد ؟

جواب داد همين طوری

پرسيد : چند ساعت دوره ديده ايد ؟

مدير فروشگاه گفت : من آموزشی نديدم

از مدير فروشگاه پرسيد : ساعت چندمغازه هارا باز و ساعت چند می بنديد ؟ هروقت که دلمان بخواهد

محقق نتايج تحقيق خودرا دراختيارشهردارآن شهر قرارداده بود ، نوشته بود : شهروندان آينده توسط شهروندان  امروز تربيت خواهند شد ، بايد در آموزش شهروندان امروزدقت کرد.

شهربدون شهروند

پرسيدم : از ميان شهروند و شهرکدام يک مهم تر است ؟

گفت : شهروند ، يک شهر بدون شهروند درمدتی کمتر به علفزارتبديل می شود ، درحالی که يک شهروند بدون شهر می تواند يک شهر را بسازد .

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیتا سالک "دستار " 

انتخاب موفق

 

مسلما هر انتخابی با تفکر و آگاهی در مورد موضوعی صورت می گیرد.
هنگامی که تصمیم خوبمان را که ریشه در عشق دارد نه در ترس، به

 مرحله ی بیان و عمل می رسانیم، می توانیم مسلما نتیجه ی

 خوب آنرا نیز تجربه کنیم. چنین انتخابی، انتخاب موفق است.

دستار

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیتا سالک "دستار "  | 

صلح واقعی


روزی پادشاهی اعلام کرد به کسی که بهترین نقاشی صلح را بکشد، جایزه بزرگی خواهد داد.

هنرمندان زیادی نقاشی هایشان را برای پادشاه فرستادند. پادشاه به تمام نقاشی ها نگاه کرد ولی فقط به دوتا از نقاشی ها علاقه مند شد.

در نقاشی اول، دریاچه ای آرام با کوه های صاف و بلند بود. بالای کوه ها هم آسمان آبی با ابرهای سفید کشیده شده بود.

همه گفتند: این بهترین نقاشی صلح است. در نقاشی دوم هم کوه بود ولی کوهی ناهموار و خشن، در بالای کوه آسمانی خشمگین رعد و برق می زد و باران تندی می بارید و در پایین کوه آبشاری با آبی خروشان کشیده شده بود.

وقتی پادشاه از نزدیک به نقاشی نگاه کرد، دید که پشت آبشار روی سنگ ترک برداشته، بوته ای روییده و روی بوته هم پرنده ای لانه ساخته و روی تخم هایش آرام نشسته است. پادشاه نقاشی دوم را انتخاب کرد.

همه اعتراض کردند ولی پادشاه گفت: صلح در جایی که مشکل و سختی ای نیست، معنی ندارد. صلح واقعی وقتی است که قلب شما با وجود همه مشکلات آرام و مطمئن است. این معنی واقعی صلح است.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیتا سالک "دستار " 

تغيير عادت منفي به مثبت

 



كلمه ها عقايد شكل گرفته و افكار بيان شده هستند به عبارت ساده آن چه مي گويي فكري است كه بيان مي شود. كلمه ها و انديشه ها داراي امواجي نيرومند هستند كه به زندگي و امورمان شكل مي دهند.
اگر يك كارگر بي سواد بتواند يك اصطلاحي را در دنيا شايع كند؛ پس من و تو، ما و شما به طور حتم مي توانيم استفاده از كلمه ها و اصطلاح هاي مثبت را در سطح كل ايران گسترش داده و انرژي مثبت را بين همه پخش كنيم. فكر مي كنيد چرا حضرت محمد مي فرمايند : "فرزندان خود را به نام هاي نيك خطاب كنيد"
امروزه ثابت شده كه كلمات منفي نيروي منفي به سمت شخص مي فرستند و او را به سمت منفي و بيماري سوق مي دهند! به طور مثال وقتي به ما مي گويند خسته نباشي دراصل خستگي را به يادمان مي آورند و ناخودآگاه احساس خستگي مي كنيم (با خودتان امتحان كنيد) اما اگر به جاي آن از يك عبارت مثبت استفاده شود نه تنها نيروي از دست رفته، ترميم و خستگي جسم را از بين مي برد بلكه نيروي مثبت و سازنده اي را به افراد هديه مي دهيم.
مثال:
به جاي پدرم درآمد ؛ بگوييم : خيلي راحت نبود
به جاي خسته نباشيد ؛ بگوييم : خدا قوت
به جاي دستت درد نكنه ؛ بگوييم : ممنون از محبتت، سلامت باشي
به جاي ببخشيد مزاحمتون شدم؛ بگوييم : از اين كه وقت خود را در اختيار من گذاشتيد متشكرم
به جاي لعنت بر پدر كسي كه اينجا آشغال بريزد ؛ بگوييم: رحمت بر پدر كسي كه اينجا آشغال نمي ريزد
به جاي گرفتارم؛ بگوييم : ‌در فرصت مناسب با شما خواهم بود
به جاي دروغ نگو ؛ بگوييم : راست مي گي؟ راستي؟
به جاي خدا بد نده ؛ بگوييم : خدا سلامتي بده
به جاي قابل نداره ؛ بگوييم : هديه براي شما
به جاي شكست خورده ؛ بگوييم : با تجربه
به جاي مگه مشكل داري ؛ بگوييم : مگه مسئله اي داري؟
به جاي فقير هستم ؛‌بگوييم : ثروت كمي دارم
به جاي بد نيستم ؛ بگوييم :‌ خوب هستم
به جاي بدرد من نمي خورد ؛ بگوييم : مناسب من نيست
به جاي مشكل دارم ؛ بگوييم : مسئله دارم
به جاي جانم به لبم رسيد ؛ بگوييم : چندان هم راحت نبود
به جاي فراموش نكني؛ بگوييم : يادت باشه
به جاي داد نزن؛ ‌بگوييم : آرام باش
به جاي من مريض و غمگين نيستم؛‌ بگوييم :‌ من سالم و با نشاط هستم
به جاي غم آخرت باشد ؛ بگوييم : شما را در شادي ها ببينم
شما هم مي‌توانيد به اين ليست مواردي رو اضافه كرده و براي ديگران بفرستيد...
وقتي بعد از مدتي همديگر را مي‌بينيم، به جاي توجه كردن به نقاط ضعف همديگر و نام بردن از آنها مثل:
چقدر چاق شدي؟"، "چقدر لاغر شدي؟"، "چقدر خسته به نظر مي‌آيي؟"، "چرا موهات را اين قدر كوتاه كردي؟"، "چرا ريشت را بلند كردي؟"، "چرا توهمي؟"، "چرا رنگت پريده؟"، "چرا تلفن نكردي؟"، "چرا حال مرا نپرسيدي؟" و ...
بهتر است بگوييم : "سلام به روي ماهت"، "چقدر خوشحال شدم تو را ديدم"، و ... عبارات ديگري كه نه تنها بيانگر نقاط ضعف طرف مقابل ما نيست بلكه نوعي اعتماد به نفس را به مخاطبمان القاء ميكند. البته اگر اصراري نداشته باشيم كه حتماً درباره ي همديگر اظهار نظر كنيم، وگرنه مي‌شود كه درباره ي موضوعات مشترك، البته در محوريت مثبت با هم صحبت كنيم


_________________
 در کتاب قطور زندگی، سطری باشیم ماندنی 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیتا سالک "دستار " 

نکته ها

 

از ایده خوب فقط برای این که از گوینده آن خوشت نمی آید صرف نظر نکن.

 

دیگران آیینه ی شما هستند

اگر چیزی در وجود کسی هست که باعث نفرت یا دوست داشتن شما می‌شود، به خودتان مراجعه کنید. چون دیگران منعکس کننده ی رفتار و برداشت شما هستند.


توانایی استفاده از امکانات مختلف

تمام تجهیزات و توانایی‌های لازم در وجود اشخاص تعبیه شده و نحوه ی استفاده از آن‌ها در دست خودشان است. شما می‌توانید از موهبت‌های الهی بهره‌ بگیرید یا آن‌ها را بدون استفاده به حال خود رها کنید. انتخاب با شماست.


تمام پاسخ‌ها درون خودتان نهفته است

هنگامی که خداوند مشغول خلق دنیا بود، سوالی را برای فرشتگان مقرب طرح کرد. خداوند از آن‌ها پرسید بهترین جا برای مخفی کردن راز زندگی کجاست؟
یکی از آن‌ها گفت: دفن در دل خاک تیره . دیگری گفت: پنهان کردن در قعر دریاها و اقیانوس‌ها. و فرشته ی دیگر گفت: آن را در کوه‌ها قرار بدهید. خداوند در جواب گفت: اگر راز زندگی در این مکان‌ها پنهان شود فقط عده ی کمی می‌توانند راز زندگی را کشف کنند این راز باید در دسترس همه مخلوقات من باشد. پس لازم است این راز، در قلب تک‌تک انسان‌ها نهفته باشد. از آن روز تا به الان راز زندگی در قلب انسان‌هاست اما همه در جاهای دیگر به دنبال آن می‌گردند. تمام پاسخ‌ها در وجود خود انسان‌ها نهفته است. فقط باید به اعماق دل و روح خود نگاهی بیندازید. به نجوای دل و روح خود گوش فرا دهید و به ندای قلب خود اعتماد کنید.


نکاتی که باید همیشه در ذهن داشته باشید

اگر بر حسب اتفاق زندگی را شکستید آن را تعمیر کنید.
اگر آن را امانت گرفتید به صاحب اصلی آن برگردانید.
اگر آن را با ارزش می‌دانید از آن محافظت کنید.
اگر آن را آشفته و نامرتب کردید، دوباره به حالت منظم برگردانید.
اگر نمی‌دانید چگونه از آن استفاده کنید به دفترچه‌های راهنما یعنی کتاب‌های مختلف و انسان‌های با تجربه مراجعه کنید.
اگر در آن چیزی و یا نکته‌ای هست که ربطی به شما ندارد و مربوط به انسان دیگر است در آن دخالت نکنید.
اگر انجام کاری یا به زبان آوردن حرفی، زندگی دیگری را خراب می‌کند، سکوت اختیار کنید.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیتا سالک "دستار " 

عشق درویش

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده مي شود.

پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند

و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟

از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مدام در جهنم در گفتگو و بحث است

و جهنميان را هدايت مي كند و…

حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است:

با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي

خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیتا سالک "دستار " 

یادت باشه!

 

همیشه یادت باشه

چیزی که امروز داری شاید آرزوی دیروز تو بود

و بزرگترین آرزوی فردات باشه!

پس همیشه قدر چیزی که امروز داری را خوب بدان.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیتا سالک "دستار " 

حق و عدالت


برای ما، بیشتر انسانها، مثل یک عادت شده که اجازه بدهیم اول حقی پایمال بشه، بی عدالتی ای صورت بگیره، اون موقع بیایم حقمون رو بگیریم و بخواهیم که عدالت رو به اجرا در بیاریم.
اما این نکته ی بسیار مهم رو فراموش کردیم که:
زمان اجرای عدالت، قبل از وقوع بی عدالتی و مجرم شدن یک مجرم است.

عدالت یعنی این.

و اما چگونه چنین چیزی ممکن است؟
پاسخ بسیار آسان است.
از خودم شروع کنم. ( منظور از خود، هر کدام از ما هستیم. من، تو، تا به ما برسیم.)
من مجری عدالت باشم، و حقی را فقط بخاطر منفعت شخصی خودم، ضایع نکنم.
من فریاد رس باشم، یک منجی و هر آنچه را که برای خودم نمی پسندم، برای دیگران هم نپسندم. خودم را از دیگران جدا نبینم.
من این گونه باشم و رفتار کنم. تو نیز همین طور رفتار کن. به این صورت خوبی و نیکی و اجرای عدالت انتشار پیدا می کند. گسترش خوبی ها سرعتی بیشتر از منفی ها و بدی ها دارد و با شدت عمل بیشتری توسعه می یابد.
هنگامی که یک ملت این گونه رفتار نمایند، دیگر جایی برای بدی و بی قانونی و ظلم باقی نمی ماند و بدون هیچ گونه مبارزه ای، آنچه از ما نیست، از میان ما می رود. آمین

 

دستار

 


 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیتا سالک "دستار " 

اندرز

 

در زندگی، نکته ی با مزه ای هست، اگر چیزهای متوسط را نپذیرید،

اغلب اوقات بهترین ها نصیبتان خواهد شد.

 

سامرست موآم

 

لایق بهترین هایی، خواهان بهترین ها باش.

 

                                                            دستار

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیتا سالک "دستار " 

جملات کوتاه

 

 

نه تصادف و نه سرنوشت هیچ کدام نمی توانند مانع تحقق خواست یک نفس مصصم شوند.

 

کسی که به تو اعتماد کند از کسی که تو را دوست دارد، گامی فراتر می نهد.

 زیبایی زندگی در آنچه بدست آوردیم نیست...زیبایی زندگی به راهیست که رفته ایم

وقتی با مشکلی روبرو می شوید، به خدا نگویید مشکل بزرگی دارم، بلکه به مشکل بگویید خدای بزرگی دارم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیتا سالک "دستار " 

نکته ها

 

تجربه بی رحم ترین معلم است،

چون اول امتحان می گیرد بعد درس می دهد.

 

احساست زبان روح است،

به احساست گوش بده،

آن را دنبال کن و به احساس خود احترام بگذار،

که همانا واقعیت تو را بیان می کند.

 

ثروتمند آن نیست که بیشترین ها را داشته باشد،

بلکه کسیست که کمترین نیاز را داشته باشد.

وین دایر

 

 عشق زندگی ست،

زندگی شادی ست،

شادی رهایی ست،

رهایی آزادی ست،

آزادی آغاز آدمیزادی ست.

 

قهرمانان آنانی هستند که می دانند کیستند.

 

چهار گام دستیابی به هدف:

طراحی، آمادگی، عمل و مداومت.

 

«تنهایی» جایی است که دیگری را از دست می دهیم

و یگانگی و وحدت وقتی است که خود را در میابیم.

 

 لبخند دریچه ایست به سوی فضای نیلی و زنده دوست داشتن.

 

هرگز ناامید نشو.

اغلب از میان یک دسته کلید،

آخرین کلید است که قفل را می گشاید...!

 

طوفان بی تفاوتی هر چه را عشق بر ساحل ماسه ای زندگی

 نوشته بود با خود برد.

 

 

تنها از دو راه می توان زندگی کرد:

نخست گویی هیچ چیز معجزه نیست.

دوم گویی همه چیز معجزه است.

 

کارهای بزرگ را معمولا به کسانی می دهند

که توانشان را در انجام کارهای کوچک به اثبات رسانیده اند.

 

ما در هیچ سرزمینی زندگی نمی کنیم،

ما حتی بر کرۀ زمین هم زندگی نمی کنیم،

 منزل حقیقی ما قلب کسانی است که دوستشان داریم.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیتا سالک "دستار " 

كتابخانه ي دل

 

بهترين كتابها در كتابخانه ي دل است

كه صاحب آن خداست

و تنها بها و هزينه ي خواندنش

عشق و ايمان و صبر است.

گرد و غبار اوراقش را بگیر

و آنرا دوباره بخوان.

دستار

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیتا سالک "دستار " 

سخن قصار

 

دوست واقعی کسی است

که دست تو را بگیرد

ولی قلب تو را لمس کند.

                                                                                             (گابریل مارکز)

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیتا سالک "دستار " 

حقیقت

 

حقیقت اداراک لحظه هاست وقتی زمان در چنگ توست .

ولی تو از زمان فارغی و ماورای زمان و مکانی .

عظمت در نگاهی ست که از تو نیست

بلکه در نگاه تو جاریست .

حقیقت اندیشه نیست .

اندیشه همه از اوست .

فکر از ادراکش عاجز است

ولی تفکر از حقیقت لبریزمیشود.

حقیقت ادارک تمامیت هستی ست

آنگاه که با بصیرت تو جزیی از آن هستی .

حقیقت من و تو هستیم

آنگاه که به فعلیت من و تو نیستیم .

حقیقت یعنی ریشه اندوه و بلا را یافتن

و از هر آسیب و اندوه و بلایی جان و تن رهانیدن.

 حقیقت خلسه و رویا نیست

بلکه نفی خویشتن است

و به جان جهان رسیدن است.

حقیقت یعنی خویشتن را کشف کردن

و به شور و وجد و آرامش رسیدن.

حقیقت یعنی از خشونت و ستیز تن رهاندن

و به صلح و شکوه و شور و آرامش سر نهادن .

حقیقت نفی انسان نیست

بلکه یافتن کلیت انسان است .

انسان با کشف تمامیت خویش

به اسرار شگفت جهان هستی واقف خواهد شد

و به آرامش و شادمانی دست خواهد یافت.

حقیقت همانا انسان است

آنگاه که بر خویشتن پا نهاده

سد تفرقه و جدایی را شکسته

و اندوه و ملال را در چنگ گرفته

و آسیب و بلا را سر بریده

و زندگی را با شور و سرور و آرامش یافته است .

اوست که نشان از معبود خویشتن است

و جز محبوب و معبودش

هر دم و هر لحظه اش همنشین نیست .

 حقیقت زندگی ست

آنگاه که جز حقیقت

در چشم و گوش و عقل و هوش تو نیست  .

 

 نقل از:

http://www.asgharnazemi.persianblog.ir/

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیتا سالک "دستار " 

جــــــــهــــــنــــم و بـــــــهـــــــــشـــــت ( بر اساس يک حـــکايت )

 

در ميان مردم روی زمين

بود مردی با يک قلب نازنين

عشق و ايمان و صفا آهنگ او

مهربانی و وفا پيوند او

ليک بدينسان می گذشت احوال بوقت

زندگی را زندگی کرد تا برفت

در نخستين لحظه ي کوچ از ديار

باز شد چشم دلش بی اختيار

مردگان را زنده ديد تعبير چيست؟

آن يکی سوی جهنم، اين بهشت، تعريف چيست؟

تا شود نوبت به او ره چاره کرد

در چه هست فرق جهنم با بهشت، انديشه کرد!!

بود، در آن گوشه، دو ديواری بلند

در پسش بود يکی باغ بهشت، وان ديگری از اهرمن

ديد در هر دو مکان ديگی کلان

مردمان آشی پزند آن مردگان، در گردِ آن

هست اندر دست هر کس قاشقی دور و دراز

در جهنم، در بهشت، دانست او اين رمز و راز

در جهنم، هر کسی در فکر خويش

می کشد قاشق بسوی کام خويش

تا گشايند آن دهان و قاشقی بالا بَرَ ند

آن خوراک دائم بيفتد اندرون قاب خويش

چهره ها زرد و پريشان و عبوس

می کنند بيداد از بهر سبوس

کاشک بودی و بديدی همچو من

عشق و احسان بهشت وز انجمن

هر کسی دارد در آنجا غنچه ای خندان به لب

پر ز مهر ِ سينه ها وز لطف رب

در ميان دست هر کس قاشقی پر محتوی

کان بِبردست نزد خواهان غذا بی مدعا

نيست هيچش در ميان، اندر خيال  شام خويش

خوش کنند مهمان نوازی از بَر ِ مهمان خويش

نکته اينجاست ای عزيز جان من

کن محبت هر زمان، بر اين و آن همسان ِ تن

 

دستار

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیتا سالک "دستار " 

شــطــــرنــج

بچین آن صفحه را شطرنج وار

رخ در کنارو      پیاده در سوار

گرد شه ایم و کنیمش استوار

باشد زمانه همچون صفحه شطرنج وار

وزیرمان دانا    فیلمان در کنار

کنیم جنگ تا شه مان باشد استوار

رود از میان و پاک شود این صفحه

بماند شاه و      شاه در مقابل شاه

نرود و ندهد هیچ کس کیش

باشد که این صفحه ی همیشه مات

                    پات

                                                          هو’

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیتا سالک "دستار " 

شازده کوچولو

 

گل‌ها گفتند: -سلام.
شهريار کوچولو رفت تو بحرشان. همه‌شان عين گل خودش بودند. حيرت‌زده ازشان پرسيد: -شماها کى هستيد؟
گفتند: -ما گل سرخيم.
آهى کشيد و سخت احساس شوربختى کرد. گلش به او گفته بود که از نوع او تو تمام عالم فقط همان يکى هست و حالا پنج‌هزارتا گل، همه مثل هم، فقط تو يک گلستان! فکر کرد: ?اگر گل من اين را مى‌ديد بدجور از رو مى‌رفت. پشت سر هم بنا مى‌کرد سرفه‌کردن و، براى اين‌که از هُوشدن نجات پيدا کند خودش را به مردن مى‌زد و من هم مجبور مى‌شدم وانمود کنم به پرستاريش، وگرنه براى سرشکسته کردنِ من هم شده بود راستى راستى مى‌مرد...? و باز تو دلش گفت: ?مرا باش که فقط بايک دانه گل خودم را دولت‌مندِ عالم خيال مى‌کردم در صورتى‌که آن‌چه دارم فقط يک گل معمولى است. با آن گل و آن سه تا آتش‌فشان که تا سرِ زانومَند و شايد هم يکى‌شان تا ابد خاموش بماند شهريارِ چندان پُرشوکتى به حساب نمى‌آيم.?

رو سبزه‌ها دراز شد و حالا گريه نکن کى گريه‌کن.
آن وقت بود که سر و کله‌ى روباه پيدا شد.


روباه گفت: -سلام.
شهريار کوچولو برگ‌شت اما کسى را نديد. با وجود اين با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من اين‌جام، زير درخت سيب...
شهريار کوچولو گفت: -کى هستى تو؟ عجب خوشگلى!
روباه گفت: -يک روباهم من.
شهريار کوچولو گفت: -بيا با من بازى کن. نمى‌دانى چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمى‌توانم بات بازى کنم. هنوز اهليم نکرده‌اند آخر.
شهريار کوچولو آهى کشيد و گفت: -معذرت مى‌خواهم.
اما فکرى کرد و پرسيد: -اهلى کردن يعنى چه؟
روباه گفت: -تو اهل اين‌جا نيستى. پى چى مى‌گردى؟
شهريار کوچولو گفت: -پى آدم‌ها مى‌گردم. نگفتى اهلى کردن يعنى چه؟
روباه گفت: -آدم‌ها تفنگ دارند و شکار مى‌کنند. اينش اسباب دلخورى است! اما مرغ و ماکيان هم پرورش مى‌دهند و خيرشان فقط همين است. تو پى مرغ مى‌کردى؟
شهريار کوچولو گفت: -نَه، پىِ دوست مى‌گردم. اهلى کردن يعنى چى؟
روباه گفت: -يک چيزى است که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردن است.
- ايجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من يک پسر بچه‌اى مثل صد هزار پسر بچه‌ى ديگر. نه من هيچ احتياجى به تو دارم نه تو هيچ احتياجى به من. من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلى کردى هر دوتامان به هم احتياج پيدا مى‌کنيم. تو واسه من ميان همه‌ى عالم موجود يگانه‌اى مى‌شوى من واسه تو.
شهريار کوچولو گفت: -کم‌کم دارد دستگيرم مى‌شود. يک گلى هست که گمانم مرا اهلى کرده باشد.
روباه گفت: -بعيد نيست. رو اين کره‌ى زمين هزار جور چيز مى‌شود ديد.
شهريار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کره‌ى زمين نيست.
روباه که انگار حسابى حيرت کرده بود گفت: -رو يک سياره‌ى ديگر است؟
- آره.
- تو آن سياره شکارچى هم هست؟
- نه.
- محشر است! مرغ و ماکيان چه‌طور؟
- نه.
روباه آه‌کشان گفت: -هميشه‌ى خدا يک پاى بساط لنگ است!
اما پى حرفش را گرفت و گفت: -زندگى يک‌نواختى دارم. من مرغ‌ها را شکار مى‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ى مرغ‌ها عين همند همه‌ى آدم‌ها هم عين همند. اين وضع يک خرده خلقم را تنگ مى‌کند. اما اگر تو منو اهلى کنى انگار که زندگيم را چراغان کرده باشى. آن وقت صداى پايى را مى‌شناسم که باهر صداى پاى ديگر فرق مى‌کند: صداى پاى ديگران مرا وادار مى‌کند تو هفت تا سوراخ قايم بشوم اما صداى پاى تو مثل نغمه‌اى مرا از سوراخم مى‌کشد بيرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را مى‌بينى؟ براى من که نان بخور نيستم گندم چيز بى‌فايده‌اى است. پس گندم‌زار هم مرا به ياد چيزى نمى‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتى اهليم کردى محشر مى‌شود! گندم که طلايى رنگ است مرا به ياد تو مى‌اندازد و صداى باد را هم که تو گندم‌زار مى‌پيچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازى شهريار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت مى‌خواهد منو اهلى کن!
شهريار کوچولو جواب داد: -دلم که خيلى مى‌خواهد، اما وقتِ چندانى ندارم. بايد بروم دوستانى پيدا کنم و از کلى چيزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چيزهايى که اهلى کند مى‌تواند سر در آرد. انسان‌ها ديگر براى سر در آوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دکان‌ها مى‌خرند. اما چون دکانى نيست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بى‌دوست... تو اگر دوست مى‌خواهى خب منو اهلى کن!
شهريار کوچولو پرسيد: -راهش چيست؟
روباه جواب داد: -بايد خيلى خيلى حوصله کنى. اولش يک خرده دورتر از من مى‌گيرى اين جورى ميان علف‌ها مى‌نشينى. من زير چشمى نگاهت مى‌کنم و تو لام‌تاکام هيچى نمى‌گويى، چون تقصير همه‌ى سؤِتفاهم‌ها زير سر زبان است. عوضش مى‌توانى هر روز يک خرده نزديک‌تر بنشينى.
فرداى آن روز دوباره شهريار کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت ديروز آمده بودى. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بيايى من از ساعت سه تو دلم قند آب مى‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بيش‌تر احساس شادى و خوشبختى مى‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا مى‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختى را مى‌فهمم! اما اگر تو وقت و بى وقت بيايى من از کجا بدانم چه ساعتى بايد دلم را براى ديدارت آماده کنم؟... هر چيزى براى خودش قاعده‌اى دارد.
شهريار کوچولو گفت: -قاعده يعنى چه؟

روباه گفت: -اين هم از آن چيزهايى است که پاک از خاطرها رفته. اين همان چيزى است که باعث مى‌شود فلان روز با باقى روزها و فلان ساعت با باقى ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچى‌هاى ما ميان خودشان رسمى دارند و آن اين است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهاى ده مى‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: براى خودم گردش‌کنان مى‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچى‌ها وقت و بى وقت مى‌رقصيدند همه‌ى روزها شبيه هم مى‌شد و منِ بيچاره ديگر فرصت و فراغتى نداشتم.
به اين ترتيب شهريار کوچولو روباه را اهلى کرد.
لحظه‌ى جدايى که نزديک شد روباه گفت: -آخ! نمى‌توانم جلو اشکم را بگيرم.
شهريار کوچولو گفت: -تقصير خودت است. من که بدت را نمى‌خواستم، خودت خواستى اهليت کنم.
روباه گفت: همين طور است.
شهريار کوچولو گفت: آخر اشکت دارد سرازير مى‌شود!
روباه گفت: همين طور است.
-پس اين ماجرا فايده‌اى به حال تو نداشته.
روباه گفت: چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: برو يک بار ديگر گل‌ها را ببين تا بفهمى که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع مى‌کنيم و من به عنوان هديه رازى را به‌ات مى‌گويم.
شهريار کوچولو بار ديگر به تماشاى گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنى به گل من نمى‌مانيد و هنوز هيچى نيستيد. نه کسى شما را اهلى کرده نه شما کسى را. درست همان جورى هستيد که روباه من بود: روباهى بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ى عالم تک است.
گل‌ها حسابى از رو رفتند.
شهريار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگليد اما خالى هستيد. براى‌تان نمى‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر مى‌بيند مثل شما. اما او به تنهايى از همه‌ى شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زير حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجير برايش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تايى که مى‌بايست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پاى گِلِه‌گزارى‌ها يا خودنمايى‌ها و حتا گاهى پاى بُغ کردن و هيچى نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پيش روباه.
گفت: خدانگه‌دار!
روباه گفت: خدانگه‌دار!... و اما رازى که گفتم خيلى ساده است:
جز با دل هيچى را چنان که بايد نمى‌شود ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمى‌بيند.
شهريار کوچولو براى آن که يادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمى‌بيند.
- ارزش گل تو به قدرِ عمرى است که به پاش صرف کرده‌اى.
شهريار کوچولو براى آن که يادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمرى است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: انسان‌ها اين حقيقت را فراموش کرده‌اند اما تو نبايد فراموشش کنى. تو تا زنده‌اى نسبت به چيزى که اهلى کرده‌اى مسئولى. تو مسئول گُلِتى...
شهريار کوچولو براى آن که يادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیتا سالک "دستار " 

صداقت

 

در کافه دو شعبده باز بر نامه اجرا می کردند.

که یکی موفق بود و دیگری طرفدار چندانی نداشت...

روزی شعبده باز نا موفق از آن دیگری پرسید

چه رازی است که تماشاچیان تو را دوست دارند

در حالی که تو اذعان داری کار من حرفه ای تر است...


شعبده باز موفق گفت از تو سوالی دارم

احساست نسبت به کسانی که شبها دورت جمع میشوند

و به کارهایت چشم می دوزند چیست؟


گفت..به انها احساسی ندارم

فکر می کنم عده ای بیکار و پولدار دورمن جمع می شوند

و من مجبورم برای چندر غاز انها را بخندانم..


شعبده باز موفق گفت:

 اما می دانی احساس من نسبت به تماشاچیان چیست؟

 دائما به خود می گویم

اگر این ادمها ی نازنین پولشان را صرف شنیدن

مزخرفات من نمی کردند چه اتفاقی می افتاد..

با این طرز فکر خود را مدیون انها احساس می کنم

و در نتیجه همه شان را دوست دارم

و چون این علاقه صمیمانه است

بر دل انها نیز می نشیند ..

و این راز موفقیت من است.

                                          

اقتباس از: 

                     

 http://30arg.blogfa.com/post-263.aspx

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیتا سالک "دستار " 

متن 3 دقیقه ای

 

خواندن کل اين متن بيشتر از 3 دقيقه زمان شما را نخواهد گرفت. پس لطفا بخوانيد
١٨ سال پيش من در شرکت سوئدى ولوو استخدام شدم. کار کردن در اين شرکت تجربه جالبى براى من به وجود آورده است. اينجا هر پروژه‌اى حداقل ٢ سال طول مي‌کشد تا نهايى شود، حتى اگر ايده ساده و واضحى باشد. اين قانون اينجاست. جهانى شدن (globalization) باعث شده است که همه ما در جستجوى نتايج فورى و آنى باشيم. و اين مشخصاً با حرکت کند سوئدي‌ها در تناقض است. آن‌ها معمولاً تعداد زيادى جلسه برگزار مي‌کنند، بحث مي‌کنند، بحث مي‌کنند، بحث مي‌کنند و خيلى به آرامى کارى را پيش مي‌برند. ولى در انتها، اين شيوه هميشه به نتايج بهترى مي‌انجامد.
به عبارت ديگر:
1- سوئد در حدود 450000 کيلومتر مربع وسعت دارد.
2- سوئد حدود 9 ميليون جمعيت دارد.
3- استكهلم، پايتخت سوئد كه به پايتخت اسكانديناوي نيز مشهور است حدود 78000 نفر جمعيت دارد.
4- ولوو، اسکانيا، ساب، الکترولوکس و اريکسون برخى از شرکت‌هاى توليدى سوئد هستند.
اولين روزهايي كه در سوئد بودم، يکى از همکارانم هر روز صبح با ماشينش مرا از هتل برمي‌داشت و به محل کار مي‌برد. ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفى. ما صبح‌ها زود به کارخانه مي‌رسيديم و همکارم ماشينش را در نقطه دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک مي‌کرد. در آن زمان، دوهزار كارمند ولوو با ماشين شخصى به سر کار مي‌آمدند.
روز اول، من چيزى نگفتم، همين طور روز دوم و سوم. روز چهارم به همکارم گفتم: آيا جاى پارک ثابتى داري؟ چرا ماشينت را اين قدر دور از در ورودى پارک مي‌کنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟
او در جواب گفت: براى اين که ما زود مي‌رسيم و وقت براى پياده‌رفتن داريم. اين جاها را بايد براى کسانى بگذاريم که ديرتر مي‌رسند و احتياج به جاى پارکى نزديک‌تر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند. تو اين طور فکر نمي‌کني؟
ميزان شرمندگى مرا خودتان حدس بزنيد.
اين روزها، جنبشى در اروپا راه افتاده به نام غذاى آهسته !!! اين جنبش مي‌گويد که مردم بايد به آهستگى بخورند و بياشامند، وقت کافى براى چشيدن غذايشان داشته باشند، و بدون هرگونه عجله و شتابى با افراد خانواده و دوستانشان وقت بگذرانند. غذاى آهسته در نقطه مقابل غذاى سريع ( فست فود ) الزاماتى که در سبک زندگى به همراه دارد قرار مي‌گيرد. غذاى آهسته پايه جنبش بزرگترى است که توسط مجله بيزنس طرح شده و يک "اروپاى آهسته" ناميده شده است. اين جنبش اساساً حس شتاب و ديوانگي به وجود آمده بر اثر نهضت جهانى شدن را زير سوال مي‌برد. نهضتى که کميّت را جايگزين کيفيت در همه شئون زندگى ما کرده است.

مردم فرانسه با وجودى که سي و پنج ساعت در هفته کار مي‌کنند امّا از آمريکائي‌ها و انگليسي‌ها مولّدترند. آلماني‌ها ساعت کار هفتگى را به بيست و هشت مميز هشت دهم ساعت تقليل داده‌اند و مشاهده کرده‌اند که بهره‌ورى و قدرت توليدشان بيست درصد افزايش يافته است. اين گرايش به آهستگى و کندکردن جريان شتاب آلود زندگى، حتى نظر آمريکائي‌ها را هم جلب کرده است.
البته اين گرايش به عدم شتاب، به معنى کمتر کار کردن يا بهره‌ورى کمتر نيست. بلکه به معنى انجام کارها با کيفيت، بهره‌ورى و کمال بيشتر، با توجه بيشتر به جزئيات و با استرس کمتر است. به معنى برقرارى مجدّد ارزش‌هاى خانوادگى و به دست آوردن زمان آزاد و فراغت بيشتر است.
به معنى چسبيدن به حال در مقابل آينده نامعلوم و تعريف نشده است. به معنى بها دادن به يکى از اساسي‌ترين ارزش‌هاى انسانى يعنى ساده زندگى کردن است. هدف جنبش آهستگى، محيط‌هاى کارى کم تنش‌تر، شادتر و مولّدترى است که در آن‌، انسان‌ها از انجام دادن کارى که چگونگى انجام دادنش را به خوبى بلدند، لذت مي‌برند. اکنون زمان آن فرا رسيده است که توقف کنيم و درباره اين که چگونه شرکت‌ها به توليد محصولاتى با کيفيت بهتر، در يک محيط آرامتر و بي‌شتاب و با بهره‌ورى بيشتر نياز دارند، فکر کنيم.
بسيارى از ما زندگى خود را به دويدن در پشت سر زمان مي‌گذرانيم امّا تنها هنگامى به آن مي‌رسيم که بر اثر سکته قلبى يا در يک تصادف رانندگى به خاطر عجله براى سر وقت رسيدن به سر قرارى، بميريم.
بسيارى از ما آنقدر نگران و مضطرب زندگى خود در آينده هستيم که زندگى خود در حال حاضر، يعنى تنها زمانى که واقعاً وجود دارد را فراموش مي‌کنيم.
همه ما در سراسر جهان، زمان برابرى در اختيار داريم. هيچکس بيشتر يا کمتر ندارد. تفاوت در اين است که هر يک از ما با زمانى که در اختيار داريم چکار مي‌کنيم. ما نياز داريم که هر لحظه را زندگى کنيم. به گفته جان ‌لنون، خواننده معروف: زندگى آن چيزى است که براى تو اتفاق مي‌افتد، در حالى که تو سرگرم برنامه‌ريزي‌هاى ديگرى هستى.

به شما به خاطر اين که تا پايان اين مطلب را خوانديد تبريک مي‌گوئيم. بسيارى هستند که براى هدر ندادن زمان، از وسط مطلب آن را رها مي‌کنند تا از قافله جهانى شدن عقب نمانند!

اقتباس از سایت
www.drzohrabi.ir

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بیتا سالک "دستار "