سکوت حقیقت
کسانی هستند که حقیقت را در درون خود دارند ، ولی آن را بر زبان نمی آورند ...
در سینه ی این گونه کسان است که روح در سکوت آهنگین خود خفته است.
اگر پند خردمندان به جان و دل نیاموزی _ جهان با تلخی آموزد ترا آن پند یک روزی
کسانی هستند که حقیقت را در درون خود دارند ، ولی آن را بر زبان نمی آورند ...
در سینه ی این گونه کسان است که روح در سکوت آهنگین خود خفته است.
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی .
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی . برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بیتردید مورد اعتمادت باشد . و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آنها اعتراضش به باشد، حقتا که زیاده به خودت غرّه نشوی . و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری، تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد . همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ سادهای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوریات برای دیگران نمونه شوی . و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جواننمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند . امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرندهای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد .
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان . امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد . بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است »
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است ! و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پسفردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید . اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم.
نیکوس کازانتزاکیس(نویسنده ی "زوربای یونانی")تعریف می کند که در کودکی پیله ی کرم ابریشمی را از روی درختی می یابد.درست زمانی که پروانه خود را آماده می کند تا از پیله خارج شود کمی منتظر می ماند .
اما سر انجام چون خروج پروانه طول می کشد تصمیم می گیرد به این فرایند سرعت ببخشد.با حرارت دهان اش پیله را گرم می کند تا اینکه پروانه خروج خود را آغاز می کند اما بالهایش هنوز بسته اند و کمی بعد می میرد.
کازانتزاکیس می گوید:
بلوغی صبورانه با یاری خورشید لازم بود اما من انتظار کشیدن نمیدانستم.آن جنازه ی کوچک تا به امروز یکی از سنگین ترین بارها بر روی وجدانم بود. اما همان جنازه باعث شد بفهمم که:
فقط یک گناه کبیره ی حقیقی وجود دارد"فشار آوردن بر قوانین بزرگ کیهان"
بردباری لازم است ونیز انتظار زمان موعود را کشیدن وبا اعتماد راهی را دنبال کردن که برای زندگی ما برگزیده شده است.
ايـدوسـت بـيـا تا غــم فــــردا نـخوريـم
وين يکـدم عــمر را غـنيمـت شـمريـم
فــــردا که از اين ديــر فــنا درگـذريـم
با هـــفــت هــزار سـالکان سربـسريـم
از دی که گذشت هيچ از او ياد مکـن
فـــــردا که نيامده ســت فـــرياد مــکن
زندگي آن رقاصگان دورهگرد كوچههاي تاريك را، كه با شكم گرسنه ميرقصند و با پاهايي كه از بينوايي ميلرزند. من يكي از اينان بودم ژرالدين، و در آن شبها، در آن شبهاي افسانهاي كودكيهاي تو، كه تو با لالايي داستانهاي من به خواب ميرفتي، بيدار ميماندم، در چهرهي تو مينگريستم، ضربان قلبت را ميشمارئم و از خود ميپرسيدم: چارلي آيا اين بچه گربه هرگز تو را خواهد شناخت؟
تو مرا نميشناسي ژرالدين. در آن شبهاي دور بس داستانها با تو گفتم، اما داستان خود را هرگز نگفتم. اين داستاني شنيدني است:
داستان آن دلقك گرسنهاي را كه در پستترين محلههاي لندن آواز ميخواند و ميرقصيد و صدقه جمع ميكرد. اين داستان من است. من مزهي گرسنگي را چشيدهام. من درد بيخانماني را چشيدهام و از اينها بيشتر؛ "من رنج آن دلقك دورهگرد را كه اقيانوسي از غرور در دلش موج ميزند، اما سكه صدقه رهگذر خودخواهي او را ميخشكاند، احساس كردهام."
من زندهام و از زندگاني پيش از آنكه بميرند، نبايد حرف زد. چاپلين، به دنبال تو نام من است. با همين نام چهل سال مردم را خنداندم و بيش از آنچه آنان خنديدند خود گريستم.
ژرالدين، در دنيايي كه تو زندگي ميكني تنها رقص و موسيقي نيست.
نيمهشب هنگامي كه از سالن پرشكوه تئاتر بيرون ميآيي؛ آن تحسين كنندههاي ثروتمند را يكسره فراموش كن، اما حال آن راننده تاكسي را كه تو را به خانه ميرساند بپرس. حال زنش را هم بپرس... و اگر آبستن بود و پولي براي خريد لباس بچهاش نداشت، چك بكش و پنهاني در جيب شوهرش بگذار. به نمايندهي خودم در بانك پاريس دستور دادهام فقط اين نوع خرجهاي تو را بي چون و چرا قبول كند. اما براي خرجهاي ديگرت بتيد صورتحساب بفرستي.
گاه به گاه با اتوبوس، با مترو، شهر را بگرد. مردم را نگاه كن و دستكم روزي يكبار به خودت بگو: "من هم يكي از آنان هستم." تو يكي از آنها هستي دخترم، نه بيشتر. هنر پيش از آنكه دو بال دورپرواز به آدم بدهد، دو پاي او را ميشكند و وقتي به آنجا رسيدي كه يك لحظه خود را برتر از تماشاگران رقص خويش بداني، همان لحظه صحنه را ترك كن و با اولين تاكسي خود را به هومه پاريس برسان. من آنجا را خوب ميشناسم. از قرنها پيش آنجا گهوارهي بهاري كوليان بودهاست. در آنجا رقاصهايي مثل خودت را خواهي ديد. زيباتر از تو، چالاكتر از تو و مغرورتر از تو. آنجا از نور كوركنندهي نورافكنهاي تئاتر شانزليزه خبري نيست. نورافكن رقاصهاي كولي تنها نور ماه است. نگاه كن، خوب نگاه كن. آيا بهتر از تو نميرقصند؟
اعتراف كن دخترم. هميشه كسي هست كه بهتر از تو ميرقصد. هميشه كسي هست كه بهتر از تو ميزند و اين را بدان كه در ختنوادهي چارلي هرگز كسي آنقدر گستاخ نبوده كه به يك كالسكهران يا به يك گداي كنار رود سن، ناسزا بگويد.
من خواهم مرد و تو خواهي زيست. اميد من آن است كه هرگز در فقر زندگي نكني. همراه اين نامه يك چك سفيد برايت ميفرستم. هر مبلغي كه ميخواهي بنويس و بگير. اما هميشه وقتي دو فرانك خرج ميكني با خود بگو: « دومين سكه مال من نيست. اين مال يك فرد گمنام است كه امشب يك فرانك نياز دارد.»
جستجو لازم نيست. اين نيازمندان گمنام را، اگر بخواهي، همه جا خواهي يافت.
اگر از پول و سكه با تو حرف ميزنم براي آن است كه از فريب و افسون اين بچههاي شيطان خوب آگاهم. من زماني دراز در سيرك زيستهام و هميشه و هرلحظه به خاطر بندبازاني كه از روي ريسماني بس نازك راه ميروند نگران بودهام. اما اين حقيقت را با تو ميگويم دخترم، مردمان بر روي زمين استوار بيشتر از بندبازان بر روي ريسمان نااستوار سقوط ميكنند. شايد شبي درخشش گرانبهاترين الماس اين جهان تو را فريب دهد. آن شب، اين الماس، ريسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمي است.
شايد روزي چهرهي شاهزادهي زيبايي تو را گول زند. آن روز تو بندبازي ناشي خواهي بود و بندبازان ناشي هميشه سقوط ميكنند.
دل به زرو زيور نبند زيرا بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است و خوشبختانه اين الماس بر گردن همه ميدرخشد.
اما اگر روزي دل به آفتاب چهره مردي بستي، با او يكدل باش. به مادرت گفتهام در اين باره برايت نامهاي بنويسد. او عشق را بهتر از من ميشناسد و او براي تعريف يكدلي شايستهتر از من است.
كار تو بس دشوار است زيرا، اين را ميدانم. به روي صحنه جز تكهاي حرير نازك چيزي تو را نميپوشاند. به خاطر هنر ميتوان لخت و عريان به روي صحنه رفت و پوشيدهتر بازگشت. اما هيچچيز و هيچكس ديگر در اين جهان نيست كه شايسته آن باشد كه دختري ناخن پايش را براي او عريان كند. برهنگي بيماري عصر ماست. من پيرمردم و شايد كه حرفهاي خندهدار ميزنم. اما به گمان من تن عريان تو بايد مال كسي باشد كه روح عريانش را دوست بداري.
بد نيست اگر انديشه تو در اين باره مال ده سال پيش باشد. مال دوران پوشيدگي. نترس، اين ده سال تو را پيرتر نخواهد كرد...
"سوئيس، دومين ساعت از 8767 ساعت سال 1963"
کسي رو براي دوست داشتن انتخاب کن که قلب بزرگي داشته باشه
تا مجبور نشي به خاطر اينکه تو قلبش وارد بشي خودت را کوچک کني.
دعاهای خدا خيلی وقتها جواب زيبای خدا هستند...
Life is God's gift to you.
The way you live your life is your gift to God.
زندگی هديه ي خداست...زندگی ِ تو هديه ي تو به خداست...
The more one is an instrument of God,
the more readily God works throught that instrument.
هر قدر بیشتر مال ِ خدا بشی، خدا بيشترکارت را راه ميندازه...
But how will you ever know God as long as
you are unable to know yourself?
خدا را چطوری ميشناسی، وقتی خودت را نميشناسی...؟
God leads us by strange ways;
we know He wills our happiness,
but we neither know what our happiness is,nor the way.
We are blind; left to ourselves, we should take the wrong way;
We must leave it to Him.
خدا هر کسی را به يک شکل هدايت ميکند.او خوشبختی ِ ما را ميخواهد، اما ما نميدانيم خوشبختی چيست و نه راه ِ رسيدن به آن را ميشناسيم.ما کور و کر هستيم... بايد خودمان را به خودش بسپاريم.
There is no surprise more majical than the surprise of being loved; it is God's finger on a man's shoulder
هيچ شگفتی ای، جالبتر از محبوب بودن نيست....خدا دستش را پشت ِ کسی ميگذارد که دوستش دارد.
Patience with others is love,
patience with self is hope,
patience with God is faith.
شکيبايی با بقيه عشق ِ.شکيبايی با خود اميد ِ.شکيبايی با خدا ايمان است.
Love is the highest gift of God.
عشق با ارزشترين هديه ي خداست.
وقتی کسی را دوست داری، بايد همانطوری که خدا آفريده او را، دوستش داشته باشی. يعنی خدا را در چهره اش ببينی.
.
He who is filled with love is filled with God himself.
آن کسی که پر ِ عشق ِ....... پر ِ خداست.......
GOD is at home; it's we who have gone out for a walk.
خدا همين جاست...... توی ِ خانه ي دلمان......اين ما هستيم که از خانه بيرون هستيم.
مردی دختر سه ساله ای داشت . روزی به خانه آمد ديد دختر سه ساله اش گران ترين کاغذ کادوی کتابخانه اش را برای زينت يک جعبه کودکانه هدر داده است .
مرد بسيار عصبانی شد ودختر کوچکش را تنبيه کرد. دختر هم با گريه به بستر رفت و خوابيد.
روز بعد وقتی که مرد از خواب بلند شد ديد که دخترش بالای سرش نشسته وميخواهد اين جعبه را به او هديه بدهد.و مرد تازه متوجه شد که امروز روز تولد اوست ودخترش کاغذ را برای کادوی تولد او مصرف کرده است.
با شرمندگی دختر کوچکش را بوسيد وجعبه را از او گرفت و باز کرد.
اما متوجه شد که جعبه خاليست.دوباره مرد عصبانی شد و کودک را تنبيه کرد .
اما کودک درحاليکه گريه ميکرد به پدرش گفت که من هزاران هزار بوسه داخل آن جعبه ريخته بودم و تو آنها را نديدی.
مرد دوباره شرمنده شد وميگويند تاپايان عمر جعبه را به همراه داشت و هرقت آنرا باز ميکرد به طرز معجزه آسايی آرامش پيدا ميکرد.
ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داريم؛ راحتی بيشتر اما زمان کمتر.
مدارک تحصيلی بالاتر اما درک عمومی پايين تر ؛ آگاهی بيشتر اما قدرت تشخيص کمتر داريم.
متخصصان بيشتر اما مشکلات نيز بيشتر؛ داروهای بيشتر اما سلامتی کمتر.
بدون ملاحظه ايام را می گذرانيم، خيلی کم می خنديم، خيلی تند رانندگی می کنيم، خيلی زود عصبانی می شويم، تا ديروقت بيدار می مانيم، خيلی خسته از خواب برمی خيزيم، خيلی کم مطالعه می کنيم، اغلب اوقات تلويزيون نگاه می کنيم و خيلی بندرت دعا می کنيم.
چندين برابر مايملک داريم اما ارزشهايمان کمتر شده است. خيلی زياد صحبت مي کنيم، به اندازه کافی دوست نمي داريم و خيلی زياد دروغ می گوييم.
زندگی ساختن را ياد گرفته ايم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ايم و نه زندگی را به سالهای عمرمان.
ما ساختمانهای بلندتر داريم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما ديدگاه های باريکتر.
بيشتر خرج می کنيم اما کمتر داريم، بيشتر می خريم اما کمتر لذت می بريم.
ما تا ماه رفته و برگشته ايم اما قادر نيستيم برای ملاقات همسايه جديدمان از يک سوی خيابان به آن سو برويم.
فضا بيرون را فتح کرده ايم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ايم اما نه تعصب خود را.
بيشتر مي نويسيم اما کمتر ياد مي گيريم، بيشتر برنامه مي ريزيم اما کمتر به انجام مي رسانيم.
عجله کردن را آموخته ايم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داريم اما اصول اخلاقی پايين تر.
کامپيوترهای بيشتری مي سازيم تا اطلاعات بيشتری نگهداری کنيم، تا رونوشت های بيشتری توليد کنيم، اما ارتباطات کمتری داريم. ما کميت بيشتر اما کيفيت کمتری داريم.
اکنون زمان غذاهای آماده اما دير هضم است، مردان بلند قامت اما شخصيت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی.
فرصت بيشتر اما تفريح کمتر، تنوع غذای بيشتر اما تغذيه ناسالم تر؛ درآمد بيشتر اما طلاق بيشتر؛ منازل رويايی اما خانواده های از هم پاشيده.
بدين دليل است که پيشنهاد مي کنم از امروز شما هيچ چيز را برای موقعيتهای خاص نگذاريد، زيرا هر روز زندگی يک موقعيت خاص است.
در جستجو دانش باشيد، بيشتر بخوانيد، در ايوان بنشينيد و منظره را تحسين کنيد بدون آنکه توجهی به نيازهايتان داشته باشيد.
زمان بيشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانيد، غذای مورد علاقه تان را بخوريد و جاهايی را که دوست داريد ببينيد.
زندگی فقط حفظ بقاء نيست، بلکه زنجيره ای از لحظه های لذتبخش است.
از جام کريستال خود استفاده کنيد، بهترين عطرتان را برای روز مبادا نگه نداريد و هر لحظه که دوست داريد از آن استفاده کنيد.
عباراتی مانند ”يکی از اين روزها“ و ”روزی“ را از فرهنگ لغت خود خارج کنيد. بياييد نامه ای را که قصد داشتيم ”يکی از اين روزها“ بنويسيم همين امروز بنويسيم.
بياييد به خانواده و دوستانمان بگوييم که چقدر آنها را دوست داريم. هيچ چيزی را که مي تواند به خنده و شادی شما بيفزايد به تاُخير نيندازيد.
هر روز، هر ساعت و هر دقيقه خاص است و شما نميدانيد که شايد آن مي تواند آخرين لحظه باشد.
اگر شما آنقدر گرفتاريد که وقت نداريد اين پيغام را برای کسانيکه دوست داريد بفرستيد، و به خودتان مي گوييد که ”يکی از اين روزها“ آنرا خواهم فرستاد، فقط فکر کنيد ... ”يکی از اين روزها“ ممکن است شما اينجا نباشيد که آنرا بفرستيد.
نیکوترین چیزی که دوست دارید به شما گفته شود به مردم بگویید.
گوهر خود را هویدا کن
کمال این است و بس !
خویش را در خویش پیدا کن
کمال این است و بس !
چند میگویی سخن از درد و عیب دیگران ؟ خویش را اوّل مداوا کن
کمال این است و بس !
پند من بشنو بجز با نفس شوم بدسرشت ، با همه عالم مدارا کن
کمال این است و بس !
چون بدست خویشتن بستی تو پای خویشتن ، هم بدست خویشتن واکن
کمال این است و بس !
بهار بهترین بهانه برای آغاز ، و آغاز بهترین بهانه برای زیستن است.
زندگی مثل شطرنج میمونه اگه بازی بلد نباشی همه می خوان یادت بدن
ولی اگه خوب بازی کنی همه می خوان شکستت بدن.
خویشتن و مردم را هنگامی می شناسی ، که تنها شوی .
اقدام به انجام دادن غیر ممکن نوعی تفریح است.
حماقت یعنی کار واحدی را بارها و بارها انجام دادن و انتظار نتایج مختلف داشتن.
فرق ما با ديوانه ها در اين است که ما در اکثريت هستيم.
« ميشل فوکو » عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده زنده.
بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور و زندگی کردن حرکتی عمودی است به سوی او .
بوسه ابتکاريست از طبيعت براي زماني که احساس در کلام نمي گنجد.
زندگی رسم خوشآیندیست
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
زندگی پرشی دارد اندازه ی عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود
زندگی حس غریبیست که یک مُرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاریست که در خواب پُلی میپیچد
زندگی گُل بتوان ابدیّت
زندگی ضرب زمین در ضربان دلهاست
زندگی هندسه ی ساده ی تکرار نفسهاست
هر کجا هستم باشم آسمان مال من است
پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است
آری ! آری ! زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست
گر بیفروزیش ! رقص شعله اش در هر کران پیداست
ورنه خاموشی است و خاموشی گناه ماست ...
به کجا چنین شتابان
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری زغبار این بیابان؟
همه آرزویم چه کنم که بسته پایم
سفرت بخیر اما تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را
معلم یک کودکستان به بچه های یک کلاس گفت که میخواهد با آنها بازى کند.
او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کيسه پلاستيکى بردارند و درون آن، به تعداد آدمهايى که از آنها بدشان میآيد، سيبزمينى بريزند و با خود به کودکستان بياورند فردا بچهها با کيسههاى پلاستيکى به کودکستان آمدند .
در کيسه بعضیها ٢، بعضیها ٣، بعضیها تا ٥ سيبزمينى بود. معلّم به بچهها گفت تا يک هفته هر کجا که میروندکيسه پلاستيکى را با خود ببرندروزها به همين ترتيب گذشت و کمکم بچهها شروع کردن به شکايت ازبوى ناخوش سيبزمينیهاى گنديده به علاوه، آنهايى که سيبزمينى بيشترى در کيسه خود داشتند از حمل اين بار سنگين خسته شده بودند .
پس از گذشت يک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچهها راحت شدند معلّم از بچهها پرسيد: «از اين که سيبزمينیها را با خود يک هفته حمل میکرديد چه احساسى داشتيد؟
بچهها از اين که مجبور بودند سيبزمينیهاى بدبو و سنگين را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند.
آنگاه معلم منظور اصلی خود از اين بازى را اين چنين توضيح داد: اين درست شبيه وضعيتى است که شما کينه آدمهايى که دوستشان نداريد را در دل خود نگاه میداريد و همه جا با خود میبريد. بوى بد کينه و نفرت، قلب شما را فاسد میکند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می کنید .
حالا که شما بوی بد سیب زمینیها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟
روزي شيخ ابوالحسن خرقاني نماز مي خواند ، آوازي شنيد که اي ابوالحسن ، خواهي که آنچه از تو مي دانم با خلق بگويم تا سنگسارت کنند ؟
شيخ گفت : بار خدايا ! خواهي آنچه را از رحمت تو ميدانم و از کرم تو ميبينم با خلق بگويم تا هيچکس سجده ات نکند ؟
آواز آمد نه از تو نه از من
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل
در آخرين روز ترم پاياني دانشگاه ، استاد به زحمت جعبه سنگيني را داخل كلاس درس آورد . وقتي كه كلاس رسميت پيدا كرد استاد يك ليوان بزرگ شيشه اي از جعبه بيرون آورد و روي ميز گذاشت . سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل ليوان انداخت . آنگاه از دانشجويان كه با تعجب به او نگاه مي كردند ، پرسيد : آيا ليوان پر شده است؟ همه گفتند بله پر شده است .
استاد مقداري سنگ ريزه را از جعبه برداشت و آن ها را روي قلوه سنگ هاي داخل ليوان ريخت . بعد ليوان را كمي تكان داد تا ريگ ها به درون فضا هاي خالي بين قلوه سنگ ها بلغزند . سپس از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ همگي پاسخ دادند : بله پر شده است .
استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشتي شن را برداشت و داخل ليوان ريخت . ذرات شن به راحتي فضاهاي كوچك بين قلوه سنگ ها و ريگ ها را پر كردند . استاد يك بار ديگر از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ دانشجويان همصدا جواب دادند : بله پر شده است .
استاد از داخل جعبه يك بطري آب برداشت و آن را درون ليوان خالي كرد . آب تمام فضاهاي كوچك بين ذرات شن را هم پر كرد . اين بار قبل از اين كه استاد سوالي بكند دانشجويان با خنده فرياد زدند: بله پر شده.. بعد از آن كه خنده ها تمام شد استاد گفت : اين ليوان مانند شيشه عمر شماست و آن قلوه سنگ ها هم چيزهاي مهم زندگي شما مثل سلامتي ، خانواده ، فرزندان و دوستانتان هستند . چيزهايي كه اگر هر چيز ديگري را از دست داديد و فقط اينها برايتان باقي ماندند هنوز هم زندگي شما پر است .
استاد نگاهي به دانشجويان انداخت و ادامه داد : ريگ ها هم چيزهاي ديگري هستند كه در زندگي مهمند . مثل شغل ، ثروت ، خانه و ذرات شن هم چيزهاي كوچك و بي اهميت زندگي هستند . اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل ليوان بريزيد ، ديگر جايي براي سنگها و ريگها باقي نمي ماند . اين وضعيت در مورد زندگي شما هم صدق مي كند .
در زندگي حواستان را به چيزهايي معطوف كنيد كه واقعا اهميت دارند . همسرتان را براي شام به رستوران ببريد . با فرزندانتان بازي كنيد . و به دوستان خود سر بزنيد . براي نظافت خانه يا تعمير خرابي هاي كوچك هميشه وقت هست . ابتدا به قلوه سنگ هاي زندگيتان برسيد . بقيه چيزها حكم ذرات شن را دارند.
از میان آنانکه براي دعاي باران رفتند، جز يك دختر بچه كسي
با خود چتر نبرده بود...!
طوفان با همه خشمش ، نمي ماند ؛ درياست كه هميشه پا برجاست.
واقعا گرسنه بودم. در خانه هیچ چيزي براي خوردن پيدا نمي شد. براي همين با تنها پولی که داشتم يک پيتزا سفارش دادم و با چند گاز بزرگ تمام آن را خوردم. اما هنوزگرسنه بودم. با اين که مي دانستم درخانه ي چيزي براي خوردن پيدا نمي شود، اما باز هم به دنبال خوراکی گشتم ، ولي واقعا هيچ چيزي نبود. نه يک تکه نان ، نه کلوچه اي، و نه حتا ته مانده اي از غذاي روزهاي گذشته. هيچ چيز نبود. همه جا را گشتم. توي تمام کابينت ها ، يخچال ، پشت بالشتک هاي صندلي ها ، کف اتاق، پشت بخاري ... همه جا را در به در به دنبال چيزي خوردنی گشتم . اما جز چند شيشه ي خالي و يک کلاف نخ پيدا نکردم . دريغ از یک خورده نان، بايد جاي ديگري را مي گشتم.
درست همان موقع بود که فکر تازه اي به ذهنم رسِد و غرورم را خوردم. گاز زدن و جويدنش خيلي سخت بود، انگار داري يک تکه چرم پخته را مي خوري . ناچار همه اش رايک جا قورت دادم. نزديک بود خفه شوم ، ولي بالاخره موفق شدم. اما بازهم کافي نبود ، حال بيشتر گرسنه بودم ، بايد خيلي زود چيز های بيشتر مي خوردم.
چنین بود که عزت نفسم را توی کتری جوشاندم و داغ داغ سر کشيدم. هرجرعه ي آن تلخ تر از جرعه اي قبلی بود. صداي غرغر معده ام بيشتر شده بود. بي درنگ شفقتم را توي ليوان ريختم، با قاشق آن را هم زدم و يک جا سر کشيدم . گوارا وشيرين بود و راحت خورده مي شد. حالم را بهتر کرد ولي کافي نبود. محبت ؟ مدت ها بود که از آن خبري نداشتم . معلوم نبود کجا بايد دنبالش بگردم. نه ، فايده نداشت ديگر دنبالش نگشتم . در عوض اشک ها يم را نوشيدم. بعد تکه اي اميد يافتم ، بيات و کپک زده بود ، اما هنوز مزه اي اوليه ي خود را حفظ کرده بود. يک گازاز آن خوردم. واقعا مزه ي خوبي داشت . چه اشتباه بزرگي مرتکب شده بودم . خوردن آن فقط باعث مي شد احساس گرسنگي بيشتري بکنم.
ايمان يک لقمه ي کوچک و خوشمزه بود: مغزدار و پرآب. اما ديگر چيزي براي خوردن باقي نمانده بود. همه چيز را خورده بودم و حالا توي رختخوابم بودم. مي توانستم از جايم بيرون بيايم، انگار خيلي بزرگ تر از اندازه ي واقعيم شده بودم . اما اين همان چيزي است که در حال حاضر مي خواستم ؛ ديگر لازم نيست به جايي بروم، چون فعلا ديگر گرسنه نيستم . گرچه فردا همه چيز از نو شروع مي شود.
آگوست رميير
|
خداوند بي نهايت است و لامكان و لازمان اما به قدر فهم تو كوچك مي شود وبه قدر نياز تو فرود مي آيد و به قدر آرزوي تو گسترده مي شود و به قدر ايمان تو كارگشا يتيمان را پدر مي شود و مادر نااميدان را اميد مي شود گملشتگان را راه مي شود در تاريكي ماندگان را نور مي شود محتاجان به عشق را عشق مي شود خداوند همه چيز مي شود و همه كس را به شرط اعتقاد به شرط پاكي دل به شرط طهارت روح به شرط پرهيز از معامله با ابليس بشوييد قلبهايتان را از هر احساس ناروا و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف و زبانهايتان را از هر آلودگي در بازار و بپرهيزيد از هر ناجوانمردي ، ناراستي و نامردي چنين كنيد تا ببينيد خداوند چگونه بر سفره شما با كاسه اي خوراك و تكه اي نان مي نشيند در دكان شما كفه هاي ترازوهايتان را ميزان مي كند در كوچه هاي خلوت شب با شما آواز مي خواند مگر از زندگي چه مي خواهيد كه در خدايي خدا يافت نمي شود؟؟؟؟ |
روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با
سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت.
ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه
پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد .
مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش
صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت
تا او را به سختي تنبيه كند.
پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را
به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار
به زمين افتاده بود جلب كند.
پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي
از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك
خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي
چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم.
"براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم ".
مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت.... برادر پسرك را روي
صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد ....
در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند
براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند!
خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند.
اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند.
اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه!
در مكتب ما رسم فراموشي نيست در مسلك ما عشق هم آغوشي نيست
مهر تو اگر به هستي ما افتاد هر گز به سرش فكر فراموشي نیست.
تولد رسم زيباي پرنده ست
براي مقصدي معلوم و روشن
مهم پرواز سوي بي كران هاست
چه فرق ميكند با غير يا من
روزی دو کشیش مسافتی را با هم می پیمودند. در میان راه به رودخانه ای می رسند که می بایست از آن عبور کنند.
در کنار رودخانه زنی ایستاده بود که جرات عبور از رودخانه را نداشت.
یکی از کشیشان این زن را با دو دستش در بغل می گیرد و به او کمک می کند تا او را به آن سوی رودخانه برساند.
زن تشکر می کند و هر کدام راه خودش را می رود.
پس از یک مدت کوتاهی، آن کشیش دیگر که ناراحت بوده و در فکر فرو رفته بود به دیگری می گوید:
آن زن به تو نامحرم بود. تو او را بغل کردی و به این طرف رودخانه آوردی. من هم چنان از کردار تو ناراحت هستم.
کشیش می گوید:
من 10 دقیقه پیش این زن را به این طرف آوردم و او را از خود جدا کردم، تو هم چنان داری بار گناه و ندامت را به دوش می کشی؟!!
ببخش...رها کن و بگذر.....
روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري باهم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم؟!!
حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد .
آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت .
از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود.
روزی روزگاری در جزیره ای دور افتاده، تمام احساسها کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند. خوشبختی، پولداری، عشق، دانایی، صبر، غم، ترس، و ... هر کدام به روش خود می زیستند تا اینکه یه روز دانایی به همه گفت:
هرچه زودتر این جزیره را ترک کنین، زیرا به زودی آب این جزیره را خواهد گرفت و اگر بمانید غرق می شوید تمام احساسها با دستپاچگی قایقهای خود را از انبار خونه شون بیرون آوردند و تعمیرش کردند و پس از عایق کاری و اصلاح پاروها، آنها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه شدند.
روز حادثه که رسید همه چیز از یک طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدری خراب شد که همه به سرعت سوار قایقها شدند و پاروزنان جزیره رو ترک کردند. در این میان، ”عشق“ هم سوار بر قایقش بود، اما به هنگام دور شدن از جزیره، متوجه حیوانات جزیره شد که همگی به کنار ساحل آمده بودند و ”وحشت“ را نگه داشته بودند و نمی گذاشتند که او سوار بر قایقش شود."عشق“ سریعا برگشت و قایقش را به همه ی حیوانها و ”وحشتِ“ زندانی شده توسط آنها سپرد. آنها همگی سوار شدند و دیگر جایی برای ”عشق“ نماند. قایق رفت و ”عشق“ تنها در جزیره ماند جزیره لحظه به لحظه بیشتر زیر آب می رفت و ”عشق“ تا زیر گردن در آب فرو رفته بود. او نمی ترسید زیرا ”ترس“ جزیره را ترک کرده بود. اما نیاز به کمک داشت.
فریاد زد و همه ی احساسها کمک خواست. اول کسی جوابش را نداد. در همان نزدیکیها، قایق دوستش”پولداری“ را دید و گفت: ”پولداری“ عزیز، به من کمک کن؟
پولداری“ گفت: متاسفم، قایق من پر از پول و شمش و طلاست و جای خالی ندارد.
“ عشق“ رو به سوی قایق ”غرور“ کرد و گفت: مرا نجات میدهی؟
“ غرور“ پاسخ داد: ”هرگز، تو خیسی و مرا خیس می کنی“
عشق“ رو به سوی ”غم“ کرد و گفت: ای ”غم“ عزیز، مرا نجات بده“
اما ”غم“ گفت: متاسفم ”عشق“ عزیز، من اونقدر غمگینم که یکی باید بیاد و خودمو نجات بده
در این بین ”خوشگذرانی“ و ”بیکاری“ از کنار عشق گذشتند، ولی عشق هرگز از آنها کمک نخواست از دور ”شهوت“ را دید و به او گفت:
شهوت عزیز، من را نجات میدی؟ شهوت پاسخ داد: هرگز .... برو به درک ..... سالها منتظر این لحظه بودم که تو بمیری! ... حالا بیام نجاتت بدم؟
عشق که نمی تونست ”ناامید“ باشه، رو به سوی خدا
کرد و گفت: خدایا... منو نجات بده ناگهان صدایی از دور به گوشش رسید که فریاد می زد: نگران نباش من دارم به کمکت می آیم عشق آنقدر آب خورده بود که دیگه نمی توانست روی آب خودش را نگه دارد و بیهوش شد پس از به هوش آمدن، با تعجب خودش را در قایق ”دانایی“ یافت. آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دریا آرامتر از همیشه. جزیره آرام آرام داشت از زیر هجوم آب بیرون می آمد،
زیرا امتحان نیت قلبی احساسها دیگه به پایان رسیده بود عشق برخاست. به ”دانایی“ سلام کرد و از او تشکر نمود دانایی پاسخ سلامش را داد و گفت: من ”شجاعتش“ را نداشتم که به سمت تو بیایم. شجاعت هم که قایقش دور از من بود، نمی توانست برای نجات تو راهی پیدا کند. پس می بینی که هیچکدام از ما تو را نجات ندادیم! یعنی اتحاد لازم را بدون تو نداشتیم. تو حکم فرمانده بقیه ی احساسها را داری عشق“ با تعجب گفت: پس اون صدا کی بود که بمن گفت برای نجات من می آمد؟"
دانایی گفت: او خدا بود عشق با تعجب! گفت: خدا؟ دانایی لبخندی زد و پاسخ داد: بله، ”الله“....
چون این فقط ”الله است که لیاقتش را دارد ............ ”بر اثر مرور زمان و قلب وقتی احساسش کنی می فهمی که عشق“خدایی چقدر بزرگ است !!!!!!
ما چقدر فقیر هستیم!
روز یک مرد ثروتمند پسر بچه ی کوچکش را به یک دهکده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند چقدر فقیرند.آن دو یک شبانه روز در خانه ی محقر یک روستایی مهمان بودند.
در راه بازگشت پدر از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟
پسر پاسخ داد: عالی بود پدر !
پدر گفت: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟
پسر پاسخ داد: بله پدر!
و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟!
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهارتا! ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رود خانه ای دارند که نهایت ندارد!...ما در حیاطمان فانوسها ی تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند...حیاط ما به دیوار هایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست!
با شنیدن حرفهای پسر زبان مرد بند آمده بود...
پسر گفت: متشکرم پدر!...تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیریم!...
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند يک هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابي به خوشگذراني پرداختند. اما وقتي به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاريخ امتحان اشتباه کردهاند و به جاي سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را براي او توضيح دهند . بنابر اين آنها براي توجيه غيبت در امتحانشان فكري كردند !
آنها به استاد گفتند : ما به شهر ديگري رفته بوديم که در راه برگشت لاستيک خودرومان پنچر شد و از آنجايي که زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولاني نتوانستيم کسي را گير بياوريم و از او کمک بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم. استاد فکري کرد و پذيرفت که آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند.
چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يک ورقه امتحاني را داد و از آنها خواست که شروع کنند. آنها به اولين مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سؤال خيلي آسان بود و به راحتي به آن پاسخ دادند. سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازي پشت ورقه پاسخ بدهند که سؤال اين بود :
کدام لاستيک پنچر شده بود...؟!!
عقل مي گويد بمان و عشق مي گويد برو...
و اين هر دو ،عقل و عشق را، خداوند آفريده است
تا وجود انسان در حيرت ميان عقل و عشق معنا شود.....
هرگز در ميان موجودات مخلوقي كه براي كبوتر شدن آفريده شده كركس نميشود.
اين خصلت در ميان هيچ يك از مخلوقات نيست جز آدميان.
«ويكتورهوگو؛ بينوايان>>
|
مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟ جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم. یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید. |
برای آغاز هر تحول در خود، ابتدا منبع تولید ترس و نفرت را در وجود خود شناسایی و ریشه كن كنید.
طرز فكر و ديدگاه ما به زندگي هست كه حال و آينده ما رو ميسازه. من ريشه غم و غصه، نا رضايتي و اعتراض انسان ها نسبت به زندگي و رخداد هاي روزمره رو در محدوديت ديد و طرز فكرشون ميدونم.
يك مثال جالب كه به خوبي بيانگر طرزفكر بزرگ ووسيع انساني هست رو خدمتتون عرض ميكنم.حتمي ميدونيد كه اكثر مردم هند يا خيلي فقير هستند و يا خيلي ثروتمند به طوري كه اكثر فقرا وضع زندگي بسيار اسفباري دارند و ثروتمندان بسيار مرفه و شاهانه زندگي ميكنند.جالب اينجاست كه قشر فقير هيچ گونه اعتراضي به اين وضعيت ندارند و اصلا اينطور فكر نميكنند كه اين ثروتمندان هستند كه حق آنها را تصاحب كرده اند.آنها،فقير و غني خيلي آرام و بدون تشنج در كنار يكديگر زندگي ميكنند. معروف است كه از يك فقير هندي ميپرسند كه چرا شما اعتراضي نسبت به اين وضعيت نداريد؟ آيا شما حق خود نميدانيد كه ثروتمند باشيد؟ فقير جوابي بسيار جالب و تامل برانگيز ميدهد و ميگويد:اعتراض احمقانه است چون امروز نوبت ماست كه در فقر باشيم و درهمين زندگي و يا زندگي بعدي نوبت ثروتمندان امروزيست تا فقراي فردا باشند.آسياب به نوبت، اعتراض براي چه؟
اين فقير هندي طبق تعليمات ارزشمند بزرگان داناي هندي چون بودا،اوشو،ديپاك چوپرا و ......به اين آگاهي و دانايي رسيده كه زندگي مثل يك فيلم از پيش طراحي شده است كه ما بازيگران آن هستيم.اگر اين فيلم و نقش هايمان(دررفت و برگشت زندگي هاي بسيار) را باور كنيم درگير درد و رنج خواهيم شد چون از ديد محدود ما دنيا پر از بي قانوني، رنج و پوچي است.اگر ديدگاه خود را فراتر ببريم ميبينيم كه اين دنياي ما بسيار بسيار قانونمند،منضبط و دقيق است.كوچكترين عمل ما و آنچه كه بر سر ما مي آيد عكس العمل قوانين طبيعت را به همراه خواهد داشت. بزرگترين اشتباه ما ميتواند اين باشد كه اين دنيا را بي قانون و هرج ومرج بپنداريم.
به موضوع بحث بر ميگردم.با توضيحاتي كه داده شد، بايد بگويم كه لبخند زدن و رضايت اززندگي اصلا كار سختي نيست چون هيچ چيز براي غمگين شدن وجود ندارد.هر چه هست قوانين و برنامه هاي از پيش تايين شده است.
هيچ كس مظلوم نيست كه براي او دل بسوزانيم كه اگر هم كسي مورد ظلم واقع شود يا خود ظلم كرده بوده كه حال پاسخ آن را ميبيند و يا بخاطر پاك شدن از نا هنجاري هاي خود است كه مظلوم واقع شده.در هر صورت وجود به نفع انسان عمل ميكند نه به ضرر او.اشتباه است اگر فكر كنيم نسبت به ما دشمني ميشود.انگار كه تكه قيري(اين قير ميتواند مثالي براي نا خالصي هاي درون ما باشد) به بدن ما چسبيده باشد و اگر كسي بخواهد آن را از ما جدا كند بخاطر درد ناشي از جدا شدن او را دشمن خود ميپنداريم و با او مخالفت ميكنيم، حال آنكه او بهترين دوست ماست و قصد خير دارد.
زندگي مانند يك بازي كامپيوتري است،هر طور كه بازي كنيم همانطور نتيجه ميگيريم.
ديدگاه مان را عوض كنيم واز هر چه كه پيش مياد راضي باشيم و لبخند بزنيم ، فشارهايي كه به ما مي آيد را با لبخند بپذيريم و بدانيم كه همه آنها به نفع ماهستند.
يادمون بياد كه ما تو اين دنيا فقط بازيگريم،و از فاصله به ماجراهاي زندگي نگاه كنيم و نقشمونو باور نكنيم .ما اگر خوب و درستكار باشيم بجز خوبي و شادي چيزي نميبينيم چون قوانين اينطور عمل ميكنن،اونوقت ميتونيم با رضايت همه جا و به هر چيزي لبخند بزنيم و من به شما قول ميدهم كه با لبخند از پس نقش هايي كه برامون تايين شده هم به نحو احسن بر ميايم.
م. یوسفی
لطیف ترین کلمه "لبخند" است ... آن را حفظ کن.
حسرت انگیز ترین کلمه "حسادت" است ... از آن فاصله بگیر.
ضروری ترین کلمه "تفاهم" است ... آن را ایجاد کن.
سالم ترین کلمه "سلامتی" است ... به آن اهمیت بده.
FROGS
قورباغه ها
Once upon a time there was a bunch of tiny frogs.... Who arranged a running competition.
روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با
هم مسابقه ی دو بدند .
The goal was to reach the top of a very high tower.
هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .
A big crowd had gathered around the tower to see the race and cheer on the contestants. ...
جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند ...
The race began....
و مسابقه شروع شد ....
Honestly,no one in crowd really believed that the tiny frogs would reach the top of the tower.
راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند .
You heard statements such as:
شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید :
'Oh, WAY too difficult!!'
' اوه,عجب کار مشکلی !!'
'They will NEVER make it to the top.'
'اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند .'
or:
یا :
'Not a chance that they will succeed. The tower is too high!'
'هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه !'
The tiny frogs began collapsing. One by one....
قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند ...
Except for those, who in a fresh tempo, were climbing higher and higher....
بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند ...
The crowd continued to yell, 'It is too difficult!!! No one will make it!'
جمعیت هنوز ادامه می داد,'خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه !'
More tiny frogs got tired and gave up....
و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف ...
But ONE continued higher and higher and higher....
ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر ....
This one wouldn't give up!
این یکی نمی خواست منصرف بشه !
At the end everyone else had given up climbing the
tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort, was the only one who reached the top!
بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.
به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید !
THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to
know how this one frog managed to do it?
بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو انجام داده؟
A contestant asked the tiny frog how he had found the strength to succeed and reach the goal?
اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟
It turned out....
و مشخص شد که ...
That the winner was DEAF!!!!
برنده ی مسابقه کر بوده !!!
The wisdom of this story is:
Never listen to other people's tendencies to be negative or pessimistic. ... because they take your
most wonderful dreams and wishes away from you -- the ones you have in
your heart!
Always think of the power words have.
Because everything you hear and read will affect your actions!
نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که :
هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید...
چون اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند...
چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید !
همیشه به قدرت کلمات فکر کنید .
چون هر چیزی که می خونید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره
Therefore:
پس :
ALWAYS be....
همیشه ....
POSITIVE!
مثبت فکر کنید !
And above all:
و بالاتر از اون
Be DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill your dreams!
کر بشید هر وقت کسی خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهید رسید !
Always think:
و هیشه باور داشته باشید :
God and I can do this!
كه من همراه خدای خودم همه کار می تونم بکنم
Pass this message on to 5 'tiny frogs' you care about.
این متن رو به 5 نفر که براتون اهمیت دارند بفرستید .
Give them some motivation!! !
به اون ها کمی امید بدید !!
Most people walk in and out of your life....but FRIENDS Leave footprints in your heart
آدم های زیادی به زندگی شما وارد و از اون خارج میشن...
ولی دوستانتون جا پا هایی روی قلبتون جا خواهند گذاشت
*موفق باشی*
این دیوانگیست ...
که از همه ی گلهای رز تنها به خاطر این که خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم .
این دیوانگیست ...
که همه ی رویا های خود را تنها به خاطر اینکه یکی از انها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم.
این دیوانگیست ...
که امیدخود را به همه چیز از دست بدهیم ،به خاطر اینکه در زندگی با شکست مواجه شده ایم.
این دیوانگیست ...
که از تلاش و کوشش دست بکشیم به خاطر اینکه یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است.
این دیوانگیست...
که همه دستهایی را که برای دوستی به سویمان دراز می شوند را به خاطر اینکه یکی از دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیم.
این دیوانگیست ...
که هیچ عشقی را باور نکنیم ، به خاطر اینکه در یکی از انها به ما خیانت شده است .
این دیوانگیست ...
که همه ی شانس هارا لگد مال کنیم به خاطر اینکه در یکی از تلاشهایمان نا کام مانده ایم .
این دیوانگیست ...
به امید اینکه در مسیر خود هرگز دچاراین دیوانگی ها نشویم.
حقيقتي کوچک براي آناني که مي خواهند زندگي خود را 100% بسازند!!!
اگر
A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z
برابر باشد با
1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26
(تلاش سخت) Hard work
H+A+R+D+W+O+R+K
8+1+18+4+23+15+18+11=98%
*
(دانش) Knowledge
K+N+O+W+L+E+D+G+E
11+14+15+23+12+5+4+7+5=96%
*
(عشق) Love
L+O+V+E
12+15+22+5=54%
*
خيلي از ما فکر ميکرديم اينها مهمترين باشند مگه نه؟!!!
پس چه چيز 100% را ميسازد؟؟؟
(پول) Money
M+O+N+E+Y
13+15+14+5+25=72%
*
(رهبري) Leadership
L+E+A+D+E+R+S+H+I+P
12+5+1+4+5+18+19+9+16=89%
*
پس براي رسيدن به اوج چه کنيم؟
(نگرش) Attitude
1+20+20+9+20+21+4+5=100%
*
اگر نگرشمان را به زندگي، گروه و کارمان عوض کنيم زندگي 100% خواهد شد.
نگرش همه چيز را عوض ميکند،
نگرشت را عوض کن همه چيز عوض ميشود...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بدينسان نگرش خويش را تغيير دهيم...
از جائی شروع کنيم!
به ما درد دل افشا کن ، مداوا کردنش با من
اگر گم کرده ای ای دل ، کلید استجابت را
بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من
بیفشان قطره اشکی ، که من هستم خریدارش
بیاور قطره اخلاص ، دریا کردنش با من
اگر درها برویت بسته شد ، دل بر مکن ، بازآ
در این خانه دق الباب کن ، واکردنش با من
به من گو حاجت خود را، اجابت میکنم آنی
طلب کن آنچه می خواهی ، مهیا کردنش با من
چو خوردی روزی امروز ، ما را شکر نعمت کن
غم فردا مخور ، تامین فردا کردنش با من
بیا قبل از وقوع مرگ ، روشن کن حسابت را
بیاور نیک و بد را ، جمع و منها کردنش با من
اگر عمری گنه کردی ، مشو نومید از رحمت
تو توبه نامه را بنویس ، امضا کردنش با من
...تصویری داشتم
....در آسمان تصویری از زندگی خودم را دیدم
...خیال کردم که در ساحل دریا با خدا قدم میزنم
همه جا دو رد پا دیدم ... یکی از آن من و دیگری جای پای خدا بود
وقتی در آخرین تصویر زندگیم به روی شنها نگاه کردم دیدم که گاهی فقط یک رد پا می بینم
دریافتم که اینها در سخت ترین مواقع زندگیم بود
از خدا پرسیدم : خداوندم فرمودی که اگر به تو ایمان بیاورم هرگز تنهایم نخواهی گذاشت
چرا در سخت ترین مواقع زندگیم رد پایی از تو نمی بینم ؟
چرا در آن اوقات رهایم کردی ؟
...و خدا فرمود : فرزند عزیزم تو را دوست دارم و هرگز تنهایت نگذاشته ام و نخواهم گذاشت
اگر در سخت ترین اوقات تنها یک رد پا می بینی
آن رد پای من است که تو را به آغوش کشیدم
ايستادي توي ساحل و به كف موجاي دريا نگاه مي كني! قطره هاي بارون آروم آروم به تنت برخورد مي كنن و سرماي عميقي تا عمق وجودت نفوذ مي كنه و بدنت مي لرزه مثل وقتايي كه تنهايي بهت نفوذ مي كنه و حس بدي پيدا مي كني. يه نيرويي مي كشدت طرف دريا اما ترس نمي ذاره! براي يه لحظه دلت مي خواد مثل بطري خالي اون نوشابه باشي كه روي آب غوطه وره و غرق نمي شه! اما خوب كه نگاش مي كني دلت براش مي سوزه! كافيه يه سنگ ببندي بهش و براش يه لنگر درست كني! موجاي خشمگين ميان و خودشونو مي كوبن به ساحل حتي ماهي هاي كوچيك رو مي بيني كه موج پرتابشون كرده بيرون و دريا پسشون نگرفته! اما تو هنوز اون وسطي! نه عقب مي ري و نه جلو و نه غرق مي شي! مدام بدون هيچ نتيجه اي همون جايي كه هستي مي موني و تا آخر عمرت بي هدف بالا و پايين مي ري و آخرشم هيچي! تا حالا فكر كردي خيلي از ماها هم همينطوري مثل اين بطري خالي تو اين درياي زندگي ور و بي هدف شب و روز رو مي گذرونيم و نه مي رسيم و نه دل مي كنيم؟ قصه زندگي چنتامون همينه و اسمشو گذاشتيم سرنوشت؟ كاش !!! مي شد برسي به ساحل! كاش تو هم مي شدي نامه بر و اميد يه آدمي كه دلش مي خواد تو برسي به ساحل! كاش لنگر خواب و نخوت رو باز مي كردي و خودتو مي سپردي به دست موجاي عاشقي! هر چند كه ممكنه مثل ماهي هاي كوچولو، رو سنگا جون بدي و يا مثل گوش فيل ها و صدفا خرد بشي اما حتي اگه تبديل بشی، احساس بهتري از غوطه ور موندن تا ابد رو داري! حاضري اين لنگرو باز کنی؟
پرنده بر شانههاي انسان نشست. انسان با تعجب روبه پرنده كرد و گفت: من درخت نيستم. تو نميتواني روي شانههاي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت: من فرق درختها و آدمها را خوب ميدانم اما گاهي پرندهها و انسانها را اشتباه ميگيرم.
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگترين اشتباه ممكن بود.
پرنده گفت: راستي، چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟
انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد.
پرنده گفت: نميداني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است. انسان ديگر نخنديد.
انگار تهته خاطراتش چيزي را به ياد آورد؛ چيزي كه نميدانست چيست. شايد يك آبي دور، يك اوج دوست داشتني.
پرنده گفت: غير از تو پرندههاي ديگري را هم ميشناسم كه پر زدن از يادشان رفته است. درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نكند، فراموشش ميشود.
پرنده اين را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اينكه چشماش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد.
آنوقت خدا بر شانههاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت:يادت ميآيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود اما تو آسمان را نديدي. راستي عزيزم، بالهايت را كجا گذاشتي؟
انسان دست بر شانههايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد.
آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست!
در این وبلاگ، مجموعه ای از حکایات ارزشمند، اشعار و سخنان بزرگان تاریخ را گرد آوری نموده -ام.
تقدیمی با عشق به رفیق همیشگی و گرانقدرم، در لحظه های بودن.......
" دستار"
دیدمت
آهسته پرسیدمت
خواندمت
بر ره گل افشاندمت
آمدی
بربام جان پر زدی
همچو نور
بردیده بنشاندمت
بردمت
تا کهکشانهای عشق
پر کشان
تا بی نشانهای عشق
گفتمت
افتاده در پای عشق
زندگیست
رویای زیبای عشق
می روی
چون بوی گل از برم
رفتنت
کی می شود باورم
بوده ای
چون تاج گل بر سرم
تا ابد
یاد تو را می برم
بردمت
تا کهکشانهای عشق
پر کشان
تا بی نشانهای عشق
گفتمت
افتاده در پای عشق
زندگیست
رویای زیبای عشق